و بدون سرآغازى براى معرفت ، امكان ندارد كه شناختى وجود يابد زيرا احتمالى كه شناخت ما را نسبت بمرگ انگليسى شصت ساله مثلا تعيين مىكند اگر ما آن را بعنوان درجهء تصديق - يعنى بعنوان يك شناخت - ملاحظه كنيم خواهيم ديد كه جز براساس نظريّهء احتمال - به همان معنائى كه در فصل پيش با بديهيّاتى كه برايش تعيين كرديم گذشت - قابل تفسير نيست پس در هرجا كه بخواهيم نظريّهء احتمال را تطبيق دهيم بناچار بايد شناختى سابق بر اين بديهيّات فرض كنيم و اين برهانى است بر آنكه بايد آن شناخت سرآغاز شناخت ما باشد و گفتيم كه آن بديهيّات بجز براساس علم اجمالى قابل تطبيق نيست پس هيچ شناخت احتمالى كه براساس نظريهء احتمال باشد پايه نميگيرد مگر آنكه در زير بنايش علمى قرار بگيرد .
آغاز شناخت
حدّاقلّ - دو قسم از شناخت هست كه بايد سرآغاز شناختها را تشكيل بدهند يكى از آن دو : شناختى است كه در بديهيّات نظريّهء احتمال هست ، و ديگرى شناختى است كه نسبت به خود آگاهى حسّى است نه نسبت بموضوعاتش توضيح اينكه : ما هنگاميكه ابرى را در آسمان مىبينيم اين ديدن ما يك آگاهى حسّى است و ابر آسمان موضوع اين ديد است و شناختى كه ما نسبت به خود اين ديدار داريم شناخت ابتدائى اوّلى است و از رهگذر استدلال نيست ولى شناخت ما نسبت به بودن ابر در آسمان شناختى است استدلالى از رهگذر استقراء چنانچه در فصل پيش گذشت .
آيا لازم است كه احتمال اولى بطور يقين باشد ؟
هرچند كه بايد سرآغازى براى شناخت باشد و آن سرآغاز هم شناختى است اوّلى و نه از راه استدلال ولى هيچ ضرورتى ندارد كه اين شناخت هميشه بطور يقين باشد بلكه ممكن است كه گاهى شناخت احتمالى باشد .
شناخت اوّلى احتمالى را در دو مورد ميتوان تصوّر نمود .