هم و يا بدنبال هم باشند چنانچه در قانونهاى سببيّت چنين است .
آيا ضرورى است كه شناختها سرآغازى داشته باشد
شناختهاى بشرى چه از رهگذر استنباط و چه از طريق استقراء از آن نظر كه هريك نتيجهء ديگرى است بايد بهر طريق هست : ( چه استنباطى و چه استقرائى ) سرآغازى از شناختها را دربر داشته باشد كه آنها نتيجهء شناخت ديگرى نباشد زيرا اگر ما اين سرآغاز را نداشته باشيم با يك سلسلهء غير متناهى مواجه خواهيم شد و دسترسى بهر شناختى متوقّف خواهد بود بر تعداد شناخت هاى غير متناهى و در نتيجه ، اصل شناخت محال خواهد گرديد .
چارهسازى ( رايخنباخ ) به منظور بىنيازى از سرآغاز
بعضىها مانند رايخنباج بمقام چارهجوئى برآمده است تا مگر نيازى به اين سرآغاز نيفتد راه چارهء او مبتنى بر فرضيّههاى زير است .
1 - همهء شناختهاى آدمى شناختهاى احتمالى است .
2 - و اين شناخت احتمالى بر پايهء احتمال است .
3 - ( احتمال ) در نظريّهء احتمال بمعنى تكرار است و چنين فرض مىشود كه نسبت تكرار در گذشته همچنان در آينده نيز ثابت خواهد بود .
براساس اين فرضيّهها هراحتمالى عبارت است از نسبت معيّن در تكرار كه تعيين آن نسبت براساس همان احتمالاتى است كه بنوبهء خودشان عبارتند از نسبت تكرار معيّن و همين طور برميگرديم بدون آنكه بفرض پايانى از براى اين بازگشت نياز داشته باشيم . راسل اين نظريه را در مثال زير توضيح داده است :
احتمال اينكه يك مرد انگليسى شصت ساله در خلال يك سال بميرد چه اندازه است ؟ مرحلهء اوّلى اين احتمال روشن است زيرا اگر ما دانستيم كه دفتر متوفّيات بطور دقيق ثبت نام كرده است . مجموع افرادى كه در سال گذشته مردهاند بر همهء شصت سالهها تقسيم مىشود ولى پس از اين تقسيم بايد متوجّه باشيم كه