تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
3 - سئوال : آگاهى حسّى كه بايد پژوهش قضيّه با آن انجام گيرد كدام آگاهى حسّى است ؟ آيا مقصود آنست كه براى معنىدار شدن قضيّه در نزد من بايستى پژوهش آن با آگاهى حسّى شخص من امكان‌پذير باشد ؟ يا آنكه مقصود آنست كه معنىدار شدن قضيّه در نزد من وابسته به آن است كه پژوهش آن با يك آگاهى حسّى هرچند با حسّ ديگران نيز امكان‌پذير باشد فرض اوّل معنايش آنست كه قضيّه‌ايكه من نتوانم به پژوهش آن به پردازم آن قضيّه نسبت به خود من معنائى نخواهد داشت مثلا اگر بگويم : ( افرادى پيش از من در دنيا بوده‌اند كه پيش از آنكه من به دنيا بيايم آنان از دنيا رفته‌اند ) اين سخن من نسبت بخودم بىمعنى باشد زيرا محال است كه بتوانم از رهگذر حسّ خودم درستى اين سخن را درك كنم با آنكه بدون ترديد اين قضيّه ، واقعيّت دارد و درست است . و امّا فرض دوّم : گرچه نتيجه‌اش آن نيست كه چنين قضيّه‌اى عارى از معنى گردد زيرا در امكان شخص ديگرى است كه پژوهش كند و صدق و كذب اين قضيّه را از راه حسّ اثبات نمايد ولى آگاهى شخص ديگر و تصوّر او كه نميتواند بدون واسطه در ذهن من و آگاهى من قرار گيرد بلكه از طريق استدلال استقرائى و تطبيق نظريّهء احتمال طبق روشى كه در بحث پيش گفتيم خواهد بود و اين بدان معنى است كه براى معنىدار شدن قضيّه بجاى آنكه بدون واسطه با حسّ خود ثابت كنم . همين قدر كافى باشد كه بتوانم صدق و كذب آن را هر چند از رهگذر استدلالى كه سرانجام بآگاهى حسّى من انجامد اثبات كنم و بر اين اساس همهء قضايائى كه قابل پژوهش باشند ولو از رهگذر استدلال ، داراى معنى خواهد بود ، بنابراين گرچه من نتوانم صدق سببيّت به معناى عقلى را كه با ضرورت و لزوم همراه است با آگاهى حسّى خودم بدون واسطه ثابت كنم زيرا از محيط آگاهى حسّى من بيرون است ولى امكان آن هست كه به صورتى مستدّل و از رهگذر استقراء كه سرانجام به آگاهى حسّى من منتهى مىشود - و در فصل