تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
نظريّهء دوّم : مبتنى بر آن است كه بگوئيم تصوّر مركبّى كه نمودار معناى قضيّه است بايد فرض صدق و كذبش در تصوّر و آگاهى حسّى مؤثّر باشد به اين معنى كه تصوّريكه ما از آگاهى حسّى داريم در صورتى كه تصوّر مركّب ما صادق باشد با وقتى كه تصوّر مركّب ما كاذب باشد بايد تفاوت داشته باشد . در اين نظريّه ، قضيّه‌اى كه ميگويد ( زندگى بدون جسم وجود دارد ) جمله‌اى است پوچ و بىمعنى با آنكه هريك از مفردات اين جمله از معنائى كه از آگاهى حسّى بدست آمده برخوردار است و جهت بىمعنى بودنش آنست كه صدق و كذب تصوّر مركّبى كه براى اين جمله فرض شده است در تصوّريكه ما از آگاهى حسّى داريم تأثيرى ندارد و ما انتظار آن را نداريم كه آگاهى حسّى ما در حال صدق اين جمله با حال كذبش تفاوت داشته باشد زيرا زندگى بدون جسم اگر در واقع هم ثابت باشد در محيط آگاهى حسّى ما وارد نخواهد شد و در نتيجه ، هرآنچه ما در آگاهى حسّى خود در صورت صدق اين عبارت تصوّر كنيم عين همان است كه در صورت كذب اين عبارت را تصوّر ميكنيم . نظريّهء سوّم : فرض ميكنيم كه در پيدايش معنى براى قضيّه نه آن مقدار كفايت مىكند كه مفردات قضيّه داراى معناهائى باشند كه از آگاهى حسّى استمداد كنند و نه آنكه قضيّه ، داراى تصوّر مركبّى باشد : كه تصوّر ما از آگاهى حسّى بر فرض صدق آن تصوّر مركّب با تصوّر ما از آگاهى حسّى بر فرض كذب آن مركّب تفاوت داشته باشد ، بلكه در پيدايش معنى براى قضيّه ناچار بايد پژوهش آن قضيّه امكان داشته باشد پس قضيه‌اى كه امكان تحقّق حال آن نيست و ما نتوانيم صدق و يا كذب آن را بطور مسلّم بدانيم پوچ و بىمعنى خواهد بود و اين بدان معنى است كه فقط امكان تحقيق قضيّه است - يعنى تصديق مثبت و يا منفى بقضيّه - كه اساس پيدايش معناى قضيّه ميگردد و فقط در اين صورت است كه قضيّه ميتواند يك صورت ذهنى كه