است و يا آنكه خطّ مستقيم نزديكترين فاصلهء دو نقطه است پس بنابراين بديهيّات اقليدس ، قضاياى اخبارى ضرورى است .
و از اين بيان روشن مىشود كه براساس قاعدهايكه براى ارزشيابى هردو مكتب وضع كرديم لازم است كه مكتب تجربه را كنار بگذاريم براى آنكه نتوانست كمترين درجه از تصديق را كه در قضاياى شناخت بشرى به آن اعتراف دارد تفسير كند پس فرضيّهء مكتب عقلى كه بشناختهاى عقلى قبلى قائل بود ثابت مىشود .
گذشته از آنچه گفتيم دانشمندان مكتب تجربه در پذيرش مكتب خود به يك نوع دوگونه گوئى دچاراند زيرا مكتب تجربه ميگويد كه مبدء اساسى همهء شناختهاى بشرى همان تجربه است و اين خود ، قضيهاى است كه حكم كلّى نسبت بهمهء شناختها را بيان مىكند آيا خود اين قضيّه از مبدئى قبلى به صورتى كه مستقل و بىنياز بتجربه باشد نيرو ميگيرد ؟ يا آنكه اين قضيه نيز مانند همهء قضاياى ديگر از تجربه نيرو مىگيرد ؟
مكتب تجربه اگر بگويد كه اين قضيّه از مبدأ قبلى كمك ميگيرد در اين صورت اعتراف كرده است كه مبدئيّت تجربه ، دروغ است و شناختى پيش از تجربه وجود دارد و اگر بگويد كه قضيّهء مزبور خود ، بر پايهء تجربه و آگاهى حسّى است بايد اعتراف كند كه قضيّهاى است احتمالى و بس و نميتواند آن را مسلّم انگارد زيرا مكتب تجربه تصديق به هرتعميمى را كه نتيجهء آگاهى حسّى و تجربه باشد بيش از تصديق احتمالى نميداند ، و اين خود بدان معنى است كه پيروان مكتب احتمال ميدهند كه حق بجانب مكتب عقلى باشد .
اساس پيدايش معناى قضيه
مكتب تجربه به همين مقدار كه بگويد : تجربه و آگاهى حسّى تنها مبدأ شناخت است اكتفا نكرده است بلكه زمينهء پيدايش مكتبى را فراهم نموده كه