نميتوانى در مغز خود صورت محسوسى را ترسيم كنى كه اگر بصندوق نگاه كنى همان صورت را خواهى ديد « 1 » پس در اين مثال ، قضيّه ، معناى خود را از دست داده زيرا كلمهء ( مسكف ) در آن به كار رفته است و آن كلمهاى است كه در آگاهى حسى مدلولى براى آن نيست .
اينگونه از قضايا براساس نظريّهاى است كه ميگويد : مبدأ اساسى تصوّر همان حسّ است و ما دامى كه مدلول كلمه از حسّ استمداد نكند هيچتصوّرى از كلمه بذهن نخواهد آمد و در نتيجه ، كلمه خالى از معنى بوده و چون جزء قضيّه است سبب خالى بودن قضيّه از معنى خواهد گرديد .
بموجب اين نظريّه معناى قضيّه با سالم بودن آن از هركلمهء مفردى كه مدلولش از آگاهى حسّى استمداد نكند ارتباط مستقيم دارد و هرگاه يكايك مفردات قضيّهء بمعنائى در آگاهى حسّى ما دلالت كند تصوّراتيكه از اين مفردات مىشود در يك تصوّر مركبّى نمودار ميگردد كه همان عبارت است از معناى قضيّه و لازم نيست كه ما حتما بتوانيم در آگاهى حسّى خودمان مثالى و مصداقى از اين تصوّر مرّكب را به بينيم به جهت آنكه خود ذهن توانائى آن را دارد كه ميان تصوّرات خود تركيبى بدهد هرچند مركّب واقعى كه با آنچه در در آگاهى حسّى است همانند باشد در خارج پيدا نشود و معناى قضيّه بيش از اين نيست كه آن قضيّه ، در ذهن ، صورتى داشته باشد پس اگر فرض كنيم اين سه قضيّه :
( احمد زنده و جاندار است ) ، ( محمّد غير احمد است ) ، ( جسمى در اينجا است ) براساس آنكه تصوّر مفردات اين قضايا از آگاهى حسّى استمداد مىكند هركدام معنائى دارند در اينجا قضيّهء : ( زندگى بدون جسم وجود دارد ) نيز داراى معنائى مىشود كه نمودارش همان تصوّر مرّكبى است كه از تصوّرات مفرد قضيّه تركيب يافته و تصوّرات مفرد از آگاهى حسّى كمك ميگيرد با اينكه از براى خود آن تصوّر مرّكب در آگاهى حسى ما مصداقى نيست .
هامش
( 1 ) منطق وضعى ص 16