را با مثال زير توضيح ميدهيم .
فرض ميكنيم ما از هرشهرى از كشورهاى جهان يك نفر را چشم بسته انتخاب ميكنيم و بدين ترتيب مجموعهاى از افراد فراهم مىشود پس از آن مشاهده ميكنيم ضمن بررسى عدّهاى از افراد اين مجموعه - كه آن افراد بررسىشده همگى سفيدپوستاند در چنين صورتى ميتوان نتيجه گرفت كه همهء افراد اين مجموعه سفيدپوستاند زيرا اين مجموعه عبارت است از يكدستهء ساختگى كه نمايشگر وحدت مفهومى نيستند و برعكس اين فرض اگر ما از عنصر زنگيان گروهى را انتخاب كرديم و به بررسى آنها پرداختيم و ديديم تعداد بررسىشده همگى سياه پوستند در اين صورت از روى استقراء ميتوانيم نتيجه را تعميم داده بگوئيم همهء زنگىها سياهپوستند زيرا اينگروه داراى يك خصوصيّت حقيقى مشتركى هستند و در همين فرض ما نميتوانيم نتيجهاى را كه از رهگذر ملاحظهء گروه زنگيان بدست آوردهايم بساير افراد بشر تعميم دهيم باوجود آنكه زنگى و غير زنگى از مردم هردو نمايشگر يك خصوصيّت انسانيّت مشترك ميباشند ولى وجود خصوصيّت مشترك ديگرى براى گروه زنگيان به تنهائى بنحويكه موجب امتياز آنان از ديگران مىشود اينچنين تعميمها را غير منطقى ميسازد و چون دانستيم كه استقراء در نتيجه دادن متوقّف بر آن است كه مورد استقراء افرادى باشد كه داراى مفهوم واحدى باشد يعنى داراى خصوصيّات عمومى مشتركى باشد نه فقط گروهها و دستههاى ساختگى باشند ما اين شرط را گذشته از آنكه نحوهء تفسير مرحلهء استنباطى دليل استقراء بدست آورديم چون مستقيما باستقراءهاى خودمان مراجعه نموده و متوجّه فطرت سالمى بشويم كه مردم از رهگذر آن بشرايط استقراء ، پى مىبرند بدون آنكه محتواى آن را كاملا متوجّه شوند ميبينيم كه ما عملا دست باستدلال استقرائى نميزنيم مگر در صورتى كه مورد آزمايش ما افرادى باشند كه داراى مفهوم واحد
الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: السيد محمد باقر الصدر
ص١٠٨