چو نزديك سامره شد نامور * بر مهترى آمد از وى خبر
به موسى فرستاد نامه امير * بريدى روان گشت مانند تير
بياورد نامه به موسى سپرد * چو برخواند آن نامبردار گرد
ز بيعت سخن بود ، بيعت نكرد * نه برگشت از راه آن شيرمرد
بيامد به سامره مانند باد * بترسيد از او صالح ديوزاد
بر مهتدى رفت و ز او بد شمرد * به بد ز آن جهانپهلوان نام برد
كه او ناكس و مفسد و بىوفاست * نگفتست در عمر خود چيز راست
جفاكار و بىدين و داد است مرد * به گيتى جز از زشتكارى نكرد
بد و بدسگال است آيين او * لب خلق پر شد ز نفرين او
ورا بر دل مهتدى سرد كرد * دلش را از آن آمدن درد كرد
چو موسى به شهر اندرون رفت شاد * بر مهتدى آمد از بامداد
زمانيش بر در نگه داشتند * ورا پيش آن مير نگذاشتند
پس از ساعتى پرده برداشت مرد * درون رفت موسى زمين بوس كرد
ورا مهتدى بىكران سرد گفت * بد و ناكس و ناجوانمرد گفت
ورا گفت كاى مرد ناهوشيار * نكردى به فرمان من هيچ كار
چو گفتم كه برگرد پيش آمدى * بر من به فرمان خويش آمدى
همان بيعت من نكردى به راه * كشيدى ز رى بر سر من سپاه
نهادى بر اسب جفا باز زين * گنهكار و بدنام گشتى از اين
چو شد تيز ، موسى ز شه عذر خواست * ورا گفت كاى شاه با داد راست
سپاه تو اى مهتر دينپناه * به زور آوريدندم اين جايگاه
به من بر بزرگان ستم كردهاند * كه بيراهم اينجاى آوردهاند
چو اندر ميان شد حكايت دراز * بگفتند باهم اميران « 1 » به راز
كه او داستان ز آن مطول كشيد * كه تا لشكر آيد به گردش پديد
كند رزم با ما چو آيد سپاه * در اين بود آن مردم نيكخواه
كه تركان موسى چو شيران نر * برفتند در خانه بسته كمر
هامش
( 1 ) اميرى