بر آن سنگ پايش بتفتيد سخت * همى سوخت ، مىشد كفش لخت لخت
برآورد فرياد و گفتا گواه * بياريد پيشم بدين جايگاه
كه بيزارم از ميرى و مهترى * به يزدان فكنديم اين داورى
ببردند در حجرهاى مرد را * فشاندند بر تاركش گرد را
بشد قاضى آن سوارى ( ؟ ) برش * دبيران برفتند با دفترش
نبشتند آن خلعنامه به راز * گواهان گرفتند و گرديد باز
برفتند تركان بر مهتدى * كه بودى درونش تهى از بدى
كه فرزند واثق بد آن نامجوى * جوانى سرافراز بد ماهروى
محمد بد آن نازديده به نام * بر او كرد هركس به مهرى سلام
جواب اينچنين داد مرد خطير * كه هرگز به شهرى نباشد دو مير
نگنجد دو شمشير در يك نيام * دو هرگز نباشد به گيتى امام
اگر معتز از مهترى دور شد * دل او بر ديو مزدور شد
بيايد بگويد حكايت به من * كه من دور گشتم از اين انجمن
برفتند و معتز بيامد نژند * بر مهتدى نامدار بلند
از او مهتدى حال پرسيد باز * كه تو خويشتن خلع كردى به راز
و يا دور كردند تركان تو را * بخستند بىنوك پيكان تو را
مرا گفت تركان به شمشير و تير * چو گشتيم در دست ايشان اسير
از اين كار كردند ناگاه دور * گران بود بار و مرا راه دور
در اين ره گرانبار مىتاختم * چو زورم سبك شد بينداختم
غلامى بيفشرد حلقش به جاى * برآورد فرياد آن نيكراى
كه من خويشتن خلع كردم به داد * كسى بار ننهاد بر من زياد
ورا برگرفتند و رفتند زود * نهان كرد در خانهاى همچو دود
شب و روز بر گردنش مىزدند * كه تا ملك و مالش همه بستدند
چو با مير فرزانه چيزى نماند * وز آن مال و نعمت پشيزى نماند
به گرمابه بردند او را نهفت * از اين كار بايد كه مانى شگفت
به كردار دوزخ بتفتيده بود * بخارش همى شد به چرخ كبود
در آن خانهء گرم گرمابه مير * چو ماهى همىسوخت برتابه مير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 755
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٥٥