به نزديك يعقوب گردنبلند * به گردون رسيد آن زبون و نژند
ورا چرخ گردنده يارى نمود * جهانگير شد مرد صفار زود
ز دكان به ميرى و شاهى رسيد * بر از خويشتن در جهان كس نديد
به دو داد معتز ولايت تمام * ورا خواند مير زمانه ، امام
به فرمان او گشته يكسر عراق * و ليكن دلش بود جفت نفاق
چو سلطانى و كامرانى بيافت * سر از طوق فرمان يزدان بتافت
برآمد به مه نام صفاريان * ببستند در پادشاهى ميان
برادر بدش عمروليث گزين * كه بر مركب دولت او بست زين
خبر خلع معتز و قتلش
كنون بشنو از خلع معتز خبر * كه چون كار او گشت زيروزبر
چو شد با برادر بداختر درشت * چنان چند مير دلاور بكشت
چو بدپيشه بد مرد ، نيكى نديد * به خاك اندرون شد سرش ناپديد
چو برگشت از آن نامبردار هور * ورا خلع كردند تركان به زور
سبب بىزرى بود كان شهريار * زبون گشت ز آن لشكر نابكار
چو شد مخزن شاه خالى ز سيم * برفتند تركان بىترس و بيم
ز دستور و گنجور زر خواستند * جهانى بدين كار برخاستند « 1 »
به نزديك اصحاب ديوان شدند * غريوانتر از نرهديوان شدند
در اينروز معتز كه شهزاده بود * بر خويش بار سران داده بود
بشد صالح آن نامدار سپاه * پى سيم تركان به نزديك شاه
چنين گفت با معتز نامدار * كه لشكر درم خواهد از شهريار
نماندست اندر خزينه درم * وز او نيست اى شاه لشكر برم « 2 »
درم پيش اصحاب ديوان توست * مگير اينچنين كارها سخت ، سست
ممان تا زر اين خواجگان بركشند * به دامن بر بندگان زر كشند
هامش
( 1 ) خواستند
( 2 ) درم