به صالح چنين گفت دستور پير * كه اى عاصى و فاسق و كندوير
تو عاصى و باب تو عاصى مدام * نهادى بر راه ما نيز دام
درآويخت صالح به دستور و گفت * كه با خاك خواهم تو را كرد جفت
برون رفت از پرده آوازشان * بدانست هرناكسى رازشان
كشيدند تركان كمين تيغ تيز * برفتند در پرده دل پرستيز
چو معتز چنان تير و شمشير ديد * جهان اندر آن دم زبر زير ديد
ز بيم سر خويشتن ذو فنون * به زير آمد از تخت و شد در درون
بفرمود صالح به تركان خويش * كه دستور را شد دل و ديده ريش
كشيدند از خانه بيرون به درد * جگرخسته و عاجز و روىزرد
شكستند دندان سرور به مشت * همان چون بر و كتف و پهلو و پشت
به مستوفى و مشرف نامدار * فراوان زدند از يمين و يسار
سه تن را ز ديوانيان بسته دست * ببردند حيران به كردار مست
سوى خان صالحكشان و نژند * نشاندند از پاى و كردند بند
فرستاد معتز به صالح پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
مرنجان فزون ز اين وزير مرا * نگهدار وقع سرير مرا
به من بخش آن مرد را كامران * تو به دانى اى مير يا ديگران
سرافراز صالح كه بد شيرمرد * ز معتز شفاعت اجابت نكرد
كشيد آن سران را نگون بر درخت * پس آنگه بفرمود تا چوب سخت
زدند و برآمد خروش و فغان * به ناله فتادند همچون مغان
بدادند چندانكه زر داشتند * غلامان شه جمله برداشتند
همه خواسته ز آن سران بستدند * از آن پس كشان چوب بىمر زدند
سرافراز معتز وزير دگر * بياورد و بنشاند خستهجگر
چو تركان از آنگونه كردند كار * نبودند ايمن بر آن شهريار
همان صالح از معتز انديشه كرد * درون را از انديشه چون بيشه كرد
فراكرد چندى ز تركان پير * كه رفتند پنهان به نزديك مير
بگفتند با ما ، درم صد هزار * بده تا برآيد ز صالح دمار
چنين داد معتز به تركان جواب * كه اين كشتن صالح آمد صواب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 753
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٥٣