فزون ز اين چو مير آشكارا كنم * شما را همه نيكويىها كنم
ورا در خزينه جوى زر نبود * چراغ مرادش از آن بر نبود
دلاور به تركان شوريده گفت * كه اين راز دارند اندر نهفت
[ كه ] تا من زرى « 1 » را به دست آورم * وز آن زر عدو را شكست آورم
برفتند تركان به كردار تير * به صالح بگفتند از كار مير
كه او بسته دارد به خونت كمر * نخواهد تو را زنده اى نامور
به تركان چنين گفت كاين راز كار * برون برد بايد كه شد خاكسار
در اين داستان ماند جانم عجب * برفتند تركان به ماه رجب
به درگاه معتز چو شير ژيان * به كينش ببسته كمر بر ميان
يكى را بگفتند تا در سراى * شود پيش معتز به عقل و به راى
بگويد « 2 » كه ميران تو بر درند * درآيند و روى تو را بنگرند
سرافراز آن روز بيمار بود * دل نازكش جفت تيمار بود
جهاندار بد خورده داروى كار * نبد هيچكس را بر شاه بار
بشد صالح اندر سراى امير * نشست از بر كرسى آن بىنظير
به پيش در هجرهء شهريار * نبد باد را پيش آن شاه بار
فرستاد يك تن به نزد امام * كه از خانه يك دم به بيرون خرام
ضعيفم به غايت به دو مير گفت * نيايم من اين دم برون از نهفت
به صالح بگو تا درآيد برم * نشيند زمانى بر بسترم
بگويد حديثى كه دارد به من * چو بشنيد صالح در آن انجمن
بفرمود صالح به تركان چين * كه رفتند در اندرون پر ز كين
گرفتند پايش كشيدند پست * از آن حجره بيرون به كردار مست
پس آنگاه در آفتابش به پاى * همى داشتند اندر آن خوشسراى
زدندش به مشت و به چوب گران « 3 » * گرفتند بر گردش از هركران
بگفتند هين ، خلع كن خويش را * نگهدار جان بدانديش را
تعلل همى كرد در خلع مير * همى گفت فرمان برم ناگزير
هامش
( 1 ) كلى
( 2 ) بگوبند
( 3 ) بوس كران