كه من روى معتز نبينم دگر * سگم گر بَرِ او نشينم دگر
فرستاده برگشت و آمد چو باد * به معتز بگفت آنچه او كرد ياد
بترسيد معتز از آن شيرمرد * ز شمشير آن شير انديشه كرد
نخفت آن شب از بيم تا صبحدم * بيفزود غم در دلش دمبهدم
بپوشيد خفتان و زيرش زره * نبود آن شبش مرد خالى ز ره
وز آن سو بغا با سواران خويش * جگرخسته مىرفت بىره « 1 » به پيش
چو نزد لب دجله آمد فراز * ببردند كشتى دو با برگ و ساز
غلامان خود را بفرمود مير * به كشتى درون رفت مانند تير
غلامان براندند او بازگشت * به سامره در شب ره اندر نوشت
يكى مرد سرهنگ او را بديد * ز مغربزمين نامبرده وليد
بغا گفت ما را محلى رسان * كه گيتى دگر شد به آيين و شان
نهان كن به جايى در اين شب مرا * ممان بيش در تاب و در تب مرا
وليدش همان دم سوى خانه برد * به دست غم و رنج و دردش سپرد
وليد از برش رفت بيرون چو باد * بر معتز آمد سخن كرد ياد « 2 »
به دو گفت معتز كه برگرد زود * سرش را به نزد من آور چو دود
بيامد بنفرين سرش برگرفت * به نزديك معتز ره اندر گرفت
بياورد و در پيش معتز نهاد * به سرور زر سرخ ده بدره داد
سرش در سر بادهء ناب رفت * بسا سر كه از باده در خواب رفت 145
هامش
( 1 ) رح
( 2 ) باز