يكى را از آن نامداران به جاى * نماند آن سرافراز با عقل و راى
ز فرزند فرخانشه بدنشان * برآورد گرد آن سر سركشان
بكرد از سر كينه آن كامياب * همه خانومان حسودان خراب
ز پيوند و خويشان آن نامدار * يكى را نماند اندر آن روزگار
ببريد بيخ عدو را ز كار * برآورد از آن نامداران دمار
محمد كه عبد اللّهاش بود باب * ز ناگاه رنجور شد كامياب
درآمد به حلقش ز ناگه خناق * فتاد اختر عمر در احتراق
همانروز بر چرخ بگرفت ماه * بمرد آن سرافراز با دستگاه
پسر كرد بر نامبرده نماز * كه بد نام او طاهر سرفراز
به خاكش سپردند خويشان به درد * بر آن مهربان آسمان مويه كرد
برادر عبيد اللّه مير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود
سپاه بزرگان چنان « 1 » شد دو نيم * فتاد اندر آن مردمان ترس و بيم
يكى نيمه شد يار با پور مير * سرافراز طاهر شه شيرگير
دگر بخش پيش برادر شدند * به تيزى چو آب و چو آذر شدند
يكى هفته اندر ميان جنگ بود * زمين بر دل همگنان تنگ بود
از آن كار معتز خبردار گشت * كفش در كرم ابر دُربار گشت
ز بهر عبيد اللّه سرفراز * فرستاد تشريف و فرمان به راز
سپه را به فرمان آن مير كرد * در آن كار يك ماه تدبير كرد
همه ملك بغداد او را سپرد * به ميرى سرافراز را نام برد
فرومرد آن آتش جنگ و كين * روان گشت هر جاى ماء معين
وز آن روى معتز برآورد بال * فكند اختر دشمنان در و بال
بر مير شد صالح بن وصيف * جوانى سرافراز بود و لطيف
چو معتز جمال سرافراز ديد * ورا همچو تيغ از ميان بركشيد
بغاى شرابى سرافراز بود * به دو ديدهء مردمى باز بود
ورا دخترى بود همچون پرى * نباشد پرى خود بدان دلبرى
هامش
( 1 ) جهان