ز معتز دوساله درم خواستند * دواى درون دژم خواستند
پراكنده گفتند پيش امير * وصيف آن سرافراز روشنضمير
به تركان چنين گفت از راه خشم * در آن دم كه از كينه بگشاد چشم
كه زر نيست خاك است از آن مىخورند * ز راه نياكان خود نگذرند
به تندى ز شاهان درم كس نخواست * پراكنده گفتن طريق جفاست
درآمد يكى مرد چون پيل مست * گرفته يكى گرز محكم به دست
بزد بر سرش كرد با خاك راست * همى گفت از اين زور بازو كه راست
بترسيد معتز ز تركان شوم * ز گرزى كه پولاد از او گشت موم
مقام وصيف آن سرافرازمرد * به موسى ببخشيد و انديشه كرد
يكى نامور بود عبد العزيز « 1 » * اميرى سرافراز بد باتميز
ورا بود آن بود ( ؟ ) گويند باب * شنيدم كه عجبى بد آن كامياب
ز حد كهستان برآورد سر * به همدان سپه برد و آن بوموبر
ز فرمان سلطان بتابيد روى * فتاد اندر آن بوموبر گفتوگوى
سپه بود مردانه را سى هزار * ميان بسته يكسر پى كارزار
چو موسى خبردار شد ز آن سپاه * غلامى بدش سرور كينهخواه
توانا و اسبافكن و پيلزور * به دست اندرش مار بودى چو مور
مفلح بدى نام اين خويشكام * به نزديك خاقان اكبر غلام
در آن دور خاقانيش خواندند * چنين نام او بر زبان راندند
بشد نامور با سپه شش هزار * سوى روم عجلى ( ؟ ) چو سوزنده نار
چو نزديك شد كوشش از سرگرفت * به يك حمله آن خيل را برگرفت
به شهر كرت رفت عبد العزيز * گريزان و حيران ، نه لشكر نه چيز
مفلح به دنبال آن بىهنر * روان گشت مانندهء شير نر
در آن كوهها رفت و شد بر حصار * سرافراز عبد العزيز سوار
مفلح بشد بر پيش چون پلنگ * به يك ماه بگرفت قلعه به چنگ
بياورد يكسر سران را به زير * عدو را بكشت آن سوار دلير
هامش
( 1 ) عبد العزيز سپاهى فرستاد كه چهار هزار كس بود . مفلح با آن پيكار كرد ، تاريخ طبرى ، 14 / 2623 .