به دو داد دختر سرافراز مرد * به رويش در خرمى باز كرد
بغاى شرابى به ليل و نهار * همى گفت با معتز نامدار
كه ما را به بغداد بايد شدن * بدان شهر آباد بايد شدن
نبايد فزون اندر اين شهر بود * چو معتز ز اقبال بىبهر بود
ز سامره سردار بيرون برفت * كه تا خسته در خاك و در خون برفت
شبى با بغا باده مىخورد مير * چو شد مست از آن پس كه شد شيرگير
بغا را چنين گفت كاى نامور * دگر نام بغداد نزدم مبر
مرا شهر سامره زادست و بود * نخواهد مرا باد از اينجا ربود
بغا بود از مى چنان بىخبر * كه بىمر سخن گفت زيروزبر
به معتز ، بغا صعب دشنام داد * پراكندهها كرد نامرد ياد « 1 »
شراب از سرش عقل گم كرده بود * بداختر شراب گران خورده بود
سرش را زبان زود بر باد داد * مخور باده تا ندهدت سر به باد
پراكنده مىگفت تا شد ز هوش * ببردند از آنجا كشانش به دوش
چو بيدار شد مرد نادان ز خواب * بيفتاد بر جاى مست و خراب
بگفتند با او كه با شهريار * پراكندهها گفتهاى بىشمار
به شمشير بردى دو صد بار دست * دگر ز اين نشان كس نديدست مست
به غايت بدى تيز و تند و سترك * چو بشنيد قصه بترسيد ترك
سرافراز را بود سيصد غلام * بفرمود تا جمله از راه نام
سلح برگفتند و رفتند تيز * ز سامره بيرون درون پرستيز
بغا نيز با آن غلامان برفت * ز بخت بد خود خرامان برفت
از آن مير معتز خبردار شد * پرانديشه دل ، بر سر كار شد
رسولى فرستاد دنبال مرد * كه برگرد از راه چون باد [ و ] گرد
بيا نزد من زود اندوه مدار * كه كس را نبودست با مست كار
حديثى كه دى رفت و آن مست گفت * نگوييم پيدا ، ببايد نهفت
بغا از سر خشم سوگند خورد * به خورشيد و اين فتنه را . . . . . برد
هامش
( 1 ) داد