پس از مدتى معتز بدنشان * بفرمود تا پيش گردنكشان
مؤيد روان خويش را خلع كرد * گواهان گرفت آن بدانديش مرد
زبونش به زندان فرستاد باز * برفتند تركان چو گرگ و گراز
بدانجا كه بد بسته آن نامدار * چو آگاه شد معتز نابكار
فرستاد آن خسته را بستهدست * ز زندان برون برد بر سان مست
زمستان بد آن روز و سرماى سخت * بفرمود كز مرد برگشتهبخت
ز تن جامه يكسر به بيرون كنند * همه كارهاى دگرگون كنند
چو كردند عريان سرافراز را * ببردند گريان سرافراز را
ز پايش به برف اندر انداختند * وز آن نامور بازپرداختند
به برف اندرون جان شيرين بداد * از آنسان برادر كسى را مباد
چو جان داده بد آن جوان شگرف * ز پيرامنش دور كردند برف
نهادندش اندر لحاف سمور * نگه كن به تأثير كيوان و هور
سپيده به تركان فرستاد مرد * سران را از آن كار آگاه كرد
برفتند تركان به كردار دود * ورا مرده حالى بديشان نمود
بماندند آن نامداران شگفت * بدان سرفرازان فرخنده گفت
كه امشب مؤيد ز غم جان بداد * به مرگ فجى مرد آن پاكزاد
چنين داد تركى به معتز جواب * كه خون سران مىخورى همچو آب
سر نامدارى براى كلاه * فروبردى اى شه به آب سياه
كس از بهر شاهى برادر نكشت * تو كشتى و شد روزگارت درشت
دل نامداران پر از كين توست * لب انس و جان پر ز نفرين توست
به زودى گرفتار گردى تو نيز * بساط شهى درنوردى تو نيز
چو از كار او بازپرداخت مير * ز تركان پرانديشه شد تيزوير
كه بودند با احمد مير يار * به جان و به دل مرد را دوستدار
ورا و على معتصم را به داد * به واسط فرستاد مانند باد
به زندان درون هردو را زهر داد * سه شهزاده را داد معتز به باد
از او جمله تركان بريدند اميد * سيه شد بر آن قوم روز سپيد
در اين سال تركان ببودند تيز * برفتند پرخشم و كين و ستيز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 745
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٤٥