خبر كشتن معتز برادران را مؤيد و احمد را
مؤيد كه كهتر برادر بدش * چو جان و دلش ديده درخور بدش
وليعهد معتز بد آن بىقرين * بر او كرد چرخ بلند آفرين
اميران هرشهر و هربوموبر * چو بودند از كار او باخبر
همه كس برش مىفرستاد چيز * به دو هربزرگى همى داد چيز
كه او بد وليعهد شاه جهان * بر شه بدى آشكار و نهان
بدى حاجب و معتز شهريار * شب و روز بر درگهش مهربار
كسى را كه با شاه كارى بدى * مؤيد ورا همچو يارى بدى
مهمات هرخلق او ساختى * چو زر كار هركس بپرداختى
به ارمن يكى مير خودكام بود * علاپور احمد ورا نام بود
براى مؤيد شه كامكار * فرستاده بد زر نود ره هزار
از آن سيم عيسى خبردار شد * هم اندر زمان پيش سردار شد
به معتز بگفت آن دم آن كار زر * چو بشنيد شد رنگ و رويش دگر
بگفتا ببر زر به مخزن سپار * بشد پور فرخانشه نامدار
به گنجور بسپرد سيم علا * وز آن شد مؤيد اسير بلا
مؤيد خبر يافت از كار سيم * دلش گشت ، از دست انده دو نيم
خرامان بشد با برادر بگفت * ابو احمد از كار زر برشكفت
به تركان بگفت آن سخن نامور * ز عيسى گله كرد و شد كارگر
برفتند تركان چو شير ژيان * به درگاه عيسى كمر بر ميان
به شمشير بردند چون شير دست * سرافراز از آن نامداران بجست
بيامد بر شاه و فرياد كرد * كه بر من ابو احمد بيداد كرد
مؤيد به من قصد خون مىكند * مرا پيش تركان زبون مىكند
به فرياد جان من خسته رس * كه فريادرس نيستم جز تو كس
برآشفت معتز چو بشنيد حال * بغريد از خشم چون پور زال
فرستاد آن مرد را بازداشت * كه دل با غم و غصه انباز داشت
جدا كرد از يكدگرشان به درد * ز جان برادر برآورد گرد