به فرزند طاهر فرستاد باز * جهاندار معتز ، شه سرفراز
كه آن خيل بغداد را دور كن * روان را بر عقل مزدور كن
مرا نيستند آن سواران به كار * رها كن برو دست از ايشان بدار
تو روزى آن مهتران بازگير * پى زر سر جمله در كار گير
سران را ز ديوان بينداز نام * بهجز خويش و پيوند مير همام
چو نامه بر مير و الا رسيد * لواى بزرگى به بالا كشيد
ز دفتر بيفكند نام سران * برفتند آشفته از هركران
فزون بود آن لشكر از ده هزار * همه نامور از در كارزار
ميان را ببستند و برخاست شور * بيامد به درگاه او بيش زو [ ر ]
ز صلح آن سرافراز چاره نديد * به دامن بر مهتران زر كشيد
به زر فتنه بنشاند آن بىقرين * بر او كرد هريك به جانآفرين
چو يك هفته بگذشت گرد آمدند * جهان را به كينه به هم برزدند
دگربار از مير زر خواستند * چو باد اندر آن كينه برخاستند
محمد بدان مهتران زر نداد * درخت مرادش از آن برنداد
برفتند جمعه به مسجد چو تير * برآمد خروشيدن داروگير
بماندند تا خطبه خواند خطيب * نيامد به مغز كسى بوى طيب
بكردند آن روز مردم نماز * پراكنده هركس نشيب و فراز
محمد فرستاد نزديك مير * كه تو كار اين لشكر آسان مگير
بشوريد اين شهر و شد كار خام * سپه را به زر مىتوان كرد رام
مگير از سران روزى اى شاهباز * كه اين كار گردد به ما بر دراز
بسى گفت ، فرزانه نشنيد پند * نشد آن سخنها برش سودمند
پى زر سر خويش بر باد داد * شهنشاه خودكامه هرگز مباد
شهنشاه را خوى بد يار بود * به بند بلا ز آن گرفتار بود
دل نامور بستهء آز بود * به رويش در نيستى باز بود
برادر پى پادشاهى بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
پى سيم و زر خون ايشان بريخت * فلك ناگهان بر سرش خاك بيخت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 743
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٤٣