درنگى همى كرد سودى نداشت * برفتند تركان و سر برفراشت
كه البته آن هردو را بازخوان * بر خويشتنشان سرافراز خوان
ز تو برنگرديم تا آن دو تن * بباشند مير اندر اين انجمن
قلم خواه و قرطاس اى بىنظير * تو باش اى شهنشاه عالم دبير
چو بيرون شد از حد گفتار كار * قلم خواست شد بر ورق مشكبار
بدانسان [ كه ] گفتند بنبشت زود * نبشتن ورا اختيارى نبود
غلامى بد آن جاى ينال نام * بدادند نامه بدان خويشكام
به رفتن « 1 » دل نامور شاد شد * چو بادى بر آن سوى بغداد شد
دگربار معتز يكى نامه كرد * به نزديك فرزند طاهر به درد
كه تركان سامره گشتند مير * ز خون خوردن ما نگشتند سير
نهادند پا از حد خود برون * ندارند آزرم شاهان كنون
مرا نزد اين ناكسان آب نيست * به روزم خور و در شبم خواب نيست
تو بارى ممان كان دو ترك سترگ * بيايند اينجا چو درنده گرگ
كه در دل مرا هست از ايشان هراس * سراسيمه گشتم چو گاو خراس
چو ينال نزديك ايشان رسيد * برِ آن دو تركان پريشان رسيد
هم اندر زمان هردو برخاستند * به رفتن سپه را بياراستند
محمد ، وصيف و بغا را بخواند * ز لب نزدشان در و گوهر فشاند
كه اى نامداران از اين بوموبر * ببايد شدن همچو مرغ بپر
كه معتز به كينه چو تند اژدهاست * شدن نزد او اين دو تن را خطاست
مبادا كه ناگاه « 2 » گرديد پست * نگيرد شما را كس آنجاى دست
نكردند گفتار داننده گوش * برفتند مانند ديگى به جوش
نكردند فرمان آن نامدار * برآورد گردون از ايشان دمار
برفتند نزديك معتز چو گرد * به ده جاى او را زمين بوس كرد
وزير و غلامان به نزد امير * بكردند كار سران همچو تير
مقام « 3 » بزرگى چو بشتافتند * بدانسان كه بد پيش نشناختند
هامش
( 1 ) برفتند
( 2 ) ناگها
( 3 ) مقامى