بسى خدمت باب او كرده بود * ورا نيز در بر بپرورده بود
سعاد نماينده « 1 » بد نام او * بر معتز آمد پى كام او
براى برادر بناليد سخت * به دو گفت كاى شاه فرخندهبخت
وصيف دلاور غلام شماست * برآوردهء باب و مام شماست
گرش خون بريزى تو را هست دست * نبايد به كلى در عفو بست
سرافراز را دل بر آن زن بسوخت * ز تاب جگر آتشى برفروخت
سعاد از بر شاه ره برگرفت * به نزد مؤيد ره اندر گرفت
درم داد رشوت ورا ده هزار * ببردش بر معتز نامدار
چو از هرطرف بىكران شد شفيع * به پستى گراييد رأى رفيع
ببخشيد خون وصيف و بغا * بدان نامداران فرخلقا
به والى فرستاد منشور شاه * برون آمدند آن هردو مير از گناه
محمد چو فرمان سردار ديد * بر آنجا ز توقيعش آثار ديد
وصيف و بغا را بر خويش خواند « 2 » * سخنهاى دانندگان بازراند
چنين گفت با هردو در انجمن * نكوتر بد اين را [ ى ] و تدبير من
كه كردم ز تدبير و راى شما * كنون بر سپهر است جاى شما
بر او خواندند آن دو تن آفرين * كه اكنون تويى پشت و بازوى دين
تويى خيمهء سلطنت را ستون * به رفعت ز خورشيد و ماهى فزون
به سامره تركان نيرنگساز * برفتند نزديك معتز به راز
بگفتند با او كه اى شهريار * تويى برتر از گردش روزگار
بغا و وصيف آن دو تن مهترند * به قدر از مه و مشترى برترند
به بغداد ماندند خوار و حقير * فرورفته پاى بزرگى به قير
بخوان آن دو تن را به نزديك خويش * نظر كن سوى راه باريك خويش
كه ايشان بزرگان اين لشكرند * تن ملك را همچو جان درخورند
نبود آن سخن درخور شهريار * كه ترسان بد از مردم نابكار
تعلل همى كرد اندر جواب * نمىديد در آمد نشان صواب
هامش
( 1 ) وصيف خواهر خويش سعاد را . . . ، تاريخ طبرى ، 14 / 6239 .
( 2 ) مهين بخواند