وصيف و بغا را بخوانيد پيش * نه بيگانه بايد كه داند ز خويش
هم اندر زمان بندشان برنهند * بدان هردو تن آتش اندر نهند
گر اين كار گردد به دست تو راست * همه ملك بحرين و عمان توراست
به فرزند طاهر يكى نامه كرد * ز ملك اندر آن نامه هنگامه كرد
بكرد آن سخن اندر آن نامه ياد * سر آن دو تن داده آيد به باد
غلامان معتز خبر داشتند * ز دل بند انديشه برداشتند
سوار [ ى ] به كردار پور قباد * بگفتند تا شد روان همچو باد
به بغداد نزد وصيف و بغا * پى دفع آن دشمنان دغا
بيامد بَرِ آن دو گردنفراز * بگفت آن سخنها يكايك به راز
برفتند آن هردو تن پيش مير * بگفتند كاى مرد دانشپذير
كمر بست معتز به خون ريختن * نياسايد از فتنه انگيختن
ز سامره نزدت فرستاد مرد * بدان تا برآرى ز ما هردو گرد
سرافراز سوگندها كرد ياد * به عقل و به دانش به دين و به داد
كه از نزد معتز به نزديك من * نيامد كسى اندر اين انجمن
بغا گفت تو راست گويى همى * فسون و فسانه نجويى همى
رسول بداختر نيامد هنوز * تو را روز بر سر نيامد هنوز
دو مهتر سوى خانه گشتند باز * بساط طرب درنوشتند باز
به ساز و سلب تند برخاستند « 1 » * غلامان خود را بياراستند
نشستند آن مهتران در كمين * به دندان گرفتند از كين زمين
محمد كه بو عون بودش پدر * ز ناگاه روزى درآمد ز در
[ بر پور ] طاهر چنين گفت ، خيز * كمر بند از بهر جنگ و ستيز
نخست اى سرافراز سوگند خور * به گردون گردنده و ماه و خور
كه با كس نگويى تو اين راز باز * بخنديد آن مرد گردنفراز
به دو گفت كاى [ مير ] خاموش باش * زبان لال كن ساعتى گوش باش
تو در شهر سامره بودى هنوز * ز معتز سخن مىشنودى هنوز
هامش
( 1 ) خواستند