كه با مستعين بدعنانى مكن * به نيكى برش زندگانى بكن
به گفتار او پور طاهر ز مير * جدا گشت و زد بر سرش نوك تير
چو معتز برآورد سر در جهان * وزارت به دو داد نزد مهان « 1 »
ز بغداد او را به سامره برد * همه ملك عالم به احمد سپرد
وصيف و بغا چشم مىداشتند * ز معتز به دل خشم مىداشتند
كه با آن دو تن شرطها كرده بود * طريق دغا را رها كرده بود
ولايت بدان نامداران بداد * سخنهاى او بود چون تندباد
چو بگذشت از آن وعدهها چار ماه * بيامد يكى نامه از نزد شاه
به نزديك فرزند طاهر چو تير * كه روزى تركان همه بازگير
بغا را مده بيش از اين نان و آب * دلش را بر آتش بگردان كباب
وصيف سرافراز را نيز نان * مده تا برآيد به زاريش جان
مرا نيستند آن بزرگان به كار * مباد آنچنان كس بر شهريار
محمد ، وصيف و بغا را بخواند * روان نامهها بىمدارا بخواند
بر ايشان بگفت اى سران سپاه * بگفتم شما را عيان چند راه
كه اين معتز بدنشان بىوفاست * دلش پرنفاق و درون پرجفاست
سخنهاى من ز او از اين گشت راست * خط بدنشان بر بيانم گواست
نخواهم به فرمان او كار كرد * بخواهم حديث ورا خوار كرد
نگيرم من اين پاره نان از تو باز * تو اى كامران با زمانه بساز
بغا گفت ما ز او نخواهيم چيز * به پيرامن او نگرديم نيز
اگر تشنه ميريم و دل پر ز تاب * نجوييم از حوض آن سفله آب
برفتند و در خانه بنشست شاد * نكردند از معتز مير ياد
به هرهفته رفتندى آن هردو مير * به پرسيدن پور طاهر چو تير
به سامره يك مير فرزانه بود * ز پشت ابو عون مردانه بود
ورا معتز نامور درشنفت * بخواند [ و ] بدان مرد داننده گفت
كه رو پيش فرزند طاهر چو تير * حديثى كه مىگويم آسان مگير
هامش
( 1 ) جهان