ورا بستد و برد از آن جاى دور * ببريدش از شمع اقبال نور
سر سركشان دست و پايش ببست * تنش را به شمشير و خنجر بخست
نگونسار كردش زمانى در آب * بر آتش دلم شد از اين غم كباب
به آب اندرون بىروان شد امير * برآمد ز تن جان آن بىنظير
سحرگه كنيزان او را ببرد * ورا مرده يك دم بديشان سپرد
به مرگ فجى گفت كامشب بمرد * روان را به زارى و خوارى سپرد
چو اين گفته بد از تنش سر بريد * كنيزى بدش جامه بر بردريد
سعيد آن سر نازنين برگرفت * بر معتز آورد از او زر گرفت
به آرندهء آن سر نامدار * دلاور درم داد پنجه هزار
همان ملك بصره به دو داد نيز * چهل بندهء ترك و پنجه كنيز
بهاى سر نامبردار داد * به عمرى نكرد اندر آن كار داد
سه بيت روان گفت مرد لطيف * كه با مستعين بود چندى حريف
به معتز كه اى شاه بىداد و دين * نكردى وفا با امام گزين
بزرگى و شاهى تو را داد مرد * شد از بيم جان خويشتن خلع كرد
بريدى سرش را كه بد رام تو * برآمد به بد در جهان نام تو
تو اين بازبينى كه كردى بدوى * نماند تو را در جهان آبروى
سرانجام معتز همان بازديد * بگويم هرآنچ آن سرافراز ديد
ورا نيز معزول كردند باز * بدين برنيامد زمانى دراز
پس از عزل كشتندش اندر نهفت * ببين تا خردمند بينا چه گفت
به گيتى جز از تخم نيكى مكار * كه گر بد بود ، نيك نايد به بار
سر مستعين مرد بىدين و داد * بياورد و در پيش معتز نهاد
به شطرنج مشغول بد نامدار * نكرد التفاتى بدان كامكار
چو فارغ شد از لعب شطرنج مير * نظر كرد سوى سر بىنظير
بباريد از ديده درّ خوشاب * بفرمود تا آن سر كامياب
ببردند و در خيمهء مهتران * نهفتند در خاك و شد بر كران
جهاندار معتز همين بازديد * كه با مستعين كرد ، گوشم شنيد
ورا عزل كردند قومى درشت * پس آنگه به زارى و خوارى بكشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 736
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٣٦