پس از خلع ، فرزانه نه ماه زيست * بدان نامور هركه بد خون گريست
نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * كه گشت از جفاى فلك پايمال
به سامره زاد آن سرافراز مرد * به بغدادش از خسروى باز كرد
ورا قتل در راه سامره بود * برآورد از او دود چرخ كبود
كنيزك بدى مادر خويشكام * محارق زن ناز ديده به نام
كريم جهان بود مرد جوان * روايت كند پور مهلب روان
كه يك شب بر مستعين بودهام * نظيرش دگر مرد نشنودهام
به خلوت نشسته زمانى برش * حكايت همى گفتم اندر خورش
چه بخشم ، به من گفت فرزانه مير * به دو گفتم اى شاه روشنضمير
اگر آرزوى من است از كنار * نخواهم ز تو زر كم « 1 » از ده هزار
بفرمود گنجور خود را امير * كه آورد ده بدر [ ه ] زر منير
فروكرده در يك طبق پيش من * زر سرخ شد مرهم ريش من
غلامى بد استاده نزديك مير * به دو گفت كان سيم بر دست گير
ببر بر پى اين سرافرازمرد * بياورد با من چو باد و چو گرد
خريدم بدان زر ضياع و عقار * بدان مىزيم اين زمان گوشدار
روان چنان مهربان شاد باد * دل مرد آزاده آباد باد
ميندوز جز نيكنامى به دهر * كز آن يا بى اى مرد بيننده بهر
غلام و كنيزان بسى داشت مير * چو از شغل بيرون شد آن بىنظير
دل جملهء بندگان شاد كرد * به يك بارشان از غم آزاد كرد
به واسط بماند آن دلاور اسير « 2 » * چو نه مه برآمد از آن داروگير
به واسط فرستاد معتز نهفت * يكى راه اين راز با او بگفت
كه تا مستعين را بر او [ برند ] * ز فرمان آن بدنشان بگذرند
ببردند او را ز واسط به راه * ببايد در اين كار كردن نگاه
به قاطول كردند آن شب قرار * ز ناگه بيامد سعيد سوار
كه بد حاجب معتز بىهمال * بر مستعين شد بد بدسگال
هامش
( 1 ) كنم
( 2 ) اسير