210 به معتز فرستاد آن هرسه چيز * كز آن خوبتر كس نديدست نيز
همان نامهء فتح و نصرت ببرد * به سامره يكسر به معتز سپرد
چو آدينه بر منبر آمد خطيب * زمانه معطر شد از بوى طيب
چو نامه به نزديك معتز رسيد * به گردون گردان علم بركشيد
وفا كرد آن عهدها را كه گفت * ز شادى دلاور چو گل برشكفت
فرستاد نزد محمد پيام * كه چون تيغ كين رفت اندر نيام
بر مستعين يك دو انگشترى است * كه تابنده چون بر فلك مشترى است
از او آن دو انگشترى بازگير * روان كن به نزديك من همچو تير
نگينش ز ياقوت سرخ است پاك * فروزنده چون اختر تابناك
ز بابم كه بد سرور باتميز * بماندست نزديك مهتر كنيز
سه را ز آن كنيزان به زن كرده است * دلم پر ز رنج و حزن كرده است
بگو تا دهد هرسه تن را طلاق * بماند به جا ملك و مال عراق
محمد بيامد بر مستعين * بگفت اين سخن پيش آن پاكدين
به دو داد انگشترى و كنيز * از آنجا روان كرد با چند چيز
شد از كار او معتز مير شاد * ورا بىكران خلعت و چيز داد
همه شهر بغداد او را سپرد * به ميرى ورا در جهان نام برد
چنين گفت با مرد ناتندرست * كه تو مستعين را به واسط فرست
همانجا كه من بودمى بازدار * سخن را از اين ديگران راز دار
نخواهم كه باشد به بغداد مرد * سرافراز فرمان سردار كرد
زبان سران گشت بر وى دراز * برفتند مردم نشيب و فراز
ورا شاعران هجو كردند بر * سخنها بگفتند مانند زر
كه هرگز نبد كرده ز آن كار كس * چگونه شود باز هرگز مگس
چو شد شهر واسط به زندان او * مظفر بد آنجا نگهبان او
گروهى هجا گفت بر مستعين * گروهى ثنا همچو ماء معين
ز چل شاعر نغز اندر نهفت * بهجز چار تن هجو معتز نگفت
سخنهاى آن خلع گشته امام * بگويم چو آغاز كردم ، تمام
خليفه بد اندر زمانه سه سال * فزون بود نه ماه با قيل و قال
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 734
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٣٤