بكشتيم از ايشان فراوان به تير * بريديم سرشان در آن داروگير
بغا اندر آن كار دلتنگ شد * ز روى وصيف جوان رنگ شد
تو گفتى به من تا از اين هردو مرد * به تيغ و سنان بر برآريم گرد
به ما بر بزرگى بگيرد قرار * بگو گر چنين نيست اى شهريار
به دو گفته بود اين سخن مستعين * به پيش اندر افكند سر پيش بين
چو دانست كان هرسه گشتند يار * فروماند حيران در آن كاروبار
بترسيد بر خلع بنهاد دل * از آن قول خود شرمسار و خجل
چه بايد ، بدان هرسه داننده گفت * بگوييد تا آن كنم در نهفت
همى خواهم اكنون به جان زينهار * بسازيد ز آنسان كه دانيد كار
محمد به دو گفت انده مدار * به جان داد معتز تو را زينهار
اميرى شهرى بكن اختيار * كه ماييم با تو به جان جفت و يار « 1 »
به هرجا كه خواهد دلت مير [ باش ] * فروزنده با راى و تدبير [ باش ]
مرا گفت ميرى نبايد به دهر * پس از نوشدارو كه خوردست زهر
پس از پادشاهى شوم پاسبان * تفو باد بر چرخ نامهربان
مرا سوى كعبه نخواهيد راه * مجاور نشينم در آن جايگاه
رسولان برفتند از مستعين * بر معتز [ آن ] شاه با داد و دين
بكردند شرطى كه بايست كرد * ببين گردش گنبد تيزگرد
ز هجرت دو صد سال و پنجاه و يك * به سر رفته از دور چرخ و فلك
به ذالحجه فرزند طاهر به كين * بشد با گروهى بر مستعين
بر مهتران كرد اقرار مير * ز ميرى برون شد چو موى از خمير
بكردند محضر بزرگان به راه * نبشتند بر وى فراوان گواه
چو اين كرده بد ، شاه را بازداشت * موكل تنى چند بر وى گماشت
بماند اندر آن خانهء پور سهل * حسن آنكه بد نامبردار و اهل
گرفتند از او هردو انگشترى * كه بودى فروزنده چون مشترى
قضيب پيامبر از او بستدند * به جان و دلش آتش اندر زدند
هامش
( 1 ) اين مصراع با مصراع دوم بيت بعد جابهجا شده است .