160 بر مستعين از سر خشم و كين * بگفتند كاى مير با آفرين
از اين خلع كردن تو را چاره نيست * ز پولاد بغداد را باره نيست
بدان مهتران مستعين گفت باز * كه شد پردهء چنگ ، گويى « 1 » ز ساز
اگر تيغ برنده بر من زنند * ورا دور از اين جاى گردن زنند
نمانم بزرگى خود را به جاى * نگردم به قول شما خيرهراى
بغا گفت با شاه لشكر نماند * به مخزن درون جامه و زر نماند
تو را نيست در دل نشان وفا * ميان بسته دارى به جور و جفا
ز تو جمله تركان دلآزردهاند * ز كار بدت خون دل خوردهاند
تو مير زمانه ز تركان شدى * بر ايشان چو شمشير و پيكان شدى
ز تو رفت در خاك باغر به درد * تو فرمودى او را چنان قتل كرد
چو تركان ز كارت خبر داشتند * دل از مهر تو پاك برداشتند
كنون يار معتز به جان گشتهاند * تو را دشمن كامران گشتهاند
خليفه كسى باشد اى نامدار * كه تركان كنندش به جان اختيار
خريدى سرِ تنگچشمان به زر * بريده فكندى تو بر خاك سر
به من گفتى آن روز اندر نهفت * كه اين مرد را كن تو بر خاك جفت
برآور ز فرزند طاهر دمار * نكرديم فرمانت اى شهريار
بسا نيكويى كان سرافراز كرد * به رويت در كام دل باز كرد
سزاى وى اى مير اين بود و بس * نباشد به گيتى چو تو هيچكس
ز گفتار ايشان فروماند مير * تو گفتى كه از چرخش افتاد تير
مگر ديد گفتا به گرد دروغ * كه مردان نگيرند از اينجا فروغ
محمد به دو گفت كاى شهريار * به من گفتى از بهر ايشان دو بار
كه خون وصيف و بغا را بريز * كه در دل مرا هست ز ايشان ستيز
ورا مستعين اين سخن گفته بود * به وقتى كز ايشان برآشفته بود
به دو مستعين گفت كى گفتم اين * جوابش چنين داد آن بىقرين
كه آن روز گفتى به من اين سخن * كه كردند تركان يكى انجمن
هامش
( 1 ) گفتن