محمد به خلوت بر مستعين * بيامد جگرخسته دل پر ز كين
به دو گفت شاها سر خويش گير * ره ديگر اى مير در پيش گير
سررشتهء كار شد پيچپيچ * نشد معتز نامور رام هيچ
تو آن كار خود را به معتز سپار * امير يكى شهر شو نامدار
به دو مستعين گفت كاين كار نيست * دلم اين سخن را خريدار نيست
نخواهم من اين قول كردن قبول * بگردان تو دل را ز راه فضول
من اين ننگ بر خود نگيرم ، برو * ز من برد نتوان به افسون گرو
تو را من نفرمودم از خلع خويش * نهادى تو ما را در اين كار پيش
مرا مىنمايى به افسون فريب * ز بالا مياور مرا سوى شيب
محمد به دو گفت كاى نامور * به قتل آمد اينجا بسى جانور
ز مؤمن برآمد به يك ره دمار * گرفتى تو اين كار دشوار خوار
تو گفتى مرا در ميان صلح كن * بگو هرچه باشد صلاح آن سخن
صلاح اندر اين بد كه من كردهام * در اين صلح خون جگر خوردهام
تو از بهر ميرى و اين دستگاه * پراكندن نامداران مخواه
بر آتش مسوزان تن خويش را * به دشمن مده خرمن خويش را
تو را زندگانى ز مردن به است * همان خلع از جان سپردن به است
به دو نامور مستعين گفت باز * كه ز اين بيش نرد دغا مى مباز
من اين خلع بر خود نگيرم يقين * وگر خود رود جان من اندر اين
پس از نار ( ؟ ) وين رونق كاروبار * مرا زندگانى نيايد به كار
من از شهر سامره نزديك تو * برفتم پى راى باريك تو
زدم دست ناگاه در دامنت * نه دورى گرفتم ز پيرامنت
بدان تا مرا يار و ناصر شوى * نه آن كاندر اين كار قاصر شوى
چو نصرت بخواهى مرا داد ، خيز * چنين بر زمين آب رويم مريز
مكن خلع نيز اى سرافراز مرد * به گرد در ناسپاسى مگرد
نخواهم من از تو حكايت شنيد * مگر سر ز دوشم ببايد بريد
چو مروان سخنها اجابت نكرد * محمد برون رفت پركين و درد
بگفت اين سخن با وصيف و بغا * برفتند آن هرسه مرد دغا
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 731
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٣١