منافق درونيد و ناپاكدل * نظير شما اندر اين آب و گل
نباشد ، به گبرى و شوماخترى * ببريم سرتان در اين داورى
به فرزند طاهر بگفتند خيز * كه گشت از تو پيدا كنون رستخيز
تو عاصى شدى بر خداوند خويش * شكستى چنان عهد و سوگند خويش
چنين پادشاهى كه مهمان توست * به زنهار امروز در خان توست
به دشمن سپارى نترسى ز كس * تو بودى ورا يار و فريادرس
كنون دشمن جان او گشتهاى * به دل در همه تخم كين كشتهاى
به سر بر ز دست غمت خاك باد * ز لوح منى نام تو پاك باد
بر شاه رفتند و بگريستند * از آن غصه با درد و غم زيستند
بگفتند با او كه اين بدسگال * به خوى پلنگ است و فعل شگال
به دشمن سپارد شما را نهفت « 1 » * ز خلع تو با دشمنان بازگفت
چرايى تو در خان اين بدنشان * كه گشتيم از دست او خونفشان
منافقدل و فاسق و كافر است * بدانديش و بدكيش و افسونگر است
تو را ز اين خلافت برون مىبرد * به قصد تو در جام خون مىخورد
برون آى از خان اين بدگهر * به نيك و به بد نيز نامش مبر
برون آمد آن نامور از سراى * سراسيمه بىدانش و عقل و راى
پياده محمد به پيش اندرون * درون و برون پر ز مكر و فسون
به جاى دگر شد سرافراز مير * جگر خسته از گردش ماه و تير
فرومرد آن آتش فتنهباز * كبوتر برون رفت از چنگ باز
بر آن شهر تركان گشادند راه * ز نزديك در دور شد آن سپاه
در آن بوموبر گشت نعمت « 2 » فراخ * برآورد ميوه « 3 » برومند شاخ
ز شهر اندرون رفت مردم برون * هم آن از برون خلق در اندرون
چو يك هفته بگذشت از كاروبار * برفتند تركان بر نامدار
بگفتند با پور طاهر كه خيز * مبر پيش با نامداران ستيز
بگو قصهء خلع با مستعين * مكن ز او سخنها نهان بيش از اين
هامش
( 1 ) نهفته
( 2 ) بعجب
( 3 ) داره