تو را دل نه بر جاى بينم همى * از آن من بر آتش نشينم همى
نه ابر صفايى كز اين پيش بود * دگرگونه شد كار چرخ كبود
محمد ورا گفت كاى سرفراز * به ما بر شد اين رنج بردن دراز
كليد در سرفرازى كجاست * چو دريا ، جهان پر نهنگ بلاست
كنون حال صلح است اى شهريار * كه دارى بگو اندر اين جنگ يار
چنان دارد آن معتز امروز كام * كه باشد پس از تو امير و امام
به سامره در حال باشد امير * تو انديشهاى كن به روشنضمير
مرا كن وكيل اندر اين صلح زود * وگر نى برآيد ز روز تو دود
مثالى و خطى به من بازده * سران را بر خويش آواز ده
بدان نامه در نقش كن نام خويش * ز من جوى تا جاودان كام خويش
بر مهتران خيز و اقرار كن * چو دانادلى ، ترك انكار كن
كه باشد پسند تو كردار من * نگردى يكى دم ز گفتار من
چو اين كارها كرده باشم تمام * نگويى تو فردا برِ خاص و عام
كز اين كارها من ندارم خبر * نيم آگه از نيكوبد ، خير و شر
فرومانده بد شه ، خطى بازداد * نبشته به دست سرافراز داد
رسولى برون كرد حالى امير * به نزديك بواحمد بىنظير
خبر كرد او را ز تلبيس خويش * فرستاد حالى سران را ز پيش
چنين بود شرط بدانديش مرد * [ كه ] با معتز آن نامبردار كرد
كه مير جهان مستعين خطير * بود بر سر واسط و بصره مير
همان شهر بغداد او را بود * ز رى حكم او تا بخارا بود
به نامش كند خطبه هرجا خطيب * سرآيد چو بر شاخ گل عندليب
پس آنگه بيامد به پيش امير * چنين گفت كاى شاه روشنضمير
بدين صلح مردم فرستادهام * بدان سروران پندها دادهام
كه باشد پس از شاه معتز امير * كه بودند بنياد آن داروگير
بكردند فرياد و بانگ و خروش * درآمد ز آهش جهانى به جوش
به دشنام بگشاد مردم زبان * كه اى بدنژادان نامهربان
شما را نه دين است در دل نه داد * دهد خاكتان چرخ گردان به باد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 729
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٢٩