چو ما دل از اين مير برداشتيم * به دل تخم مهر تو را كاشتيم
وفا نيست اندر دل مستعين * ستمگر شد آن مرد بىداد و دين
ورا ناگهان خلع خواهيم كرد * به نزديك معتز فرستيم مرد
گر او عهد و پيمان به جاى آورد * سوى كار ما روى و راى آورد
سپاريم اين پادشاهى به وى * ببنديم نزدش كمر همچو نى
بياريم ما مستعين را برش * به گردون رسانيم حالى سرش
به شرطى كه ما را كند سربلند * دل ما نخواهد كه باشد به بند
ابو احمد از مهتران شاد گشت * همه كار گيتى برش باد گشت
به معتز فرستاد احمد پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام
بزرگان بغداد و مردان كار * تو را از دل و ديده گشتند يار
نبشتند نامه به نزديك من * بزرگان و ميران آن انجمن
وصيف و بغا پور طاهر به راز * برند اين زمان نام تو بر فراز
تو نيز از وفا كار ايشان برآر * گل كام ايشان بده سر مخار
يكى روز بواحمد كامران * سوى حرب شد با سپاهى گران
ز شهر اندرون كس نيامد برون * نشد يك تن آن روز جوياى خون
از آن كار شد مستعين را خبر * دل نامور گشت زيروزبر
چنين گفت با مير طاهر امير * چرا دور شد لشكر از داروگير
فرومرد اين آتش رزم زود * برآمد ز جانم بدين كار دود
محمد به دو گفت كاى شهريار * نماندست ما را در اين شهر يار
طعام اندر اين بوم ناياب شد * هم از جوى نامآوران آب شد
نماندست نانى در اين بوموبر * هماى سعادت بيفكند پر
شكم گرسنه چون توان كرد جنگ * به جاى خورش كى توان خورد سنگ
شكيبايى و صبر كردن به است * به جنگ اندرون صلح را هم ره است
بگفت اين سخنها بر مستعين * به ابرو درافكند از خشم چين
ز پيش خليفه برون رفت مرد * به آرام شد سر سوى خواب كرد
ز قول محمد بترسيد شاه * فروماند سرگشته بر جايگاه
فرستاد بر پى ورا خواند باز * به دو گفت كاى گرد گردنفراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 728
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٢٨