. . . . . . . . . آن هردو گشتند دوست * دريدند بر دشمنان مغز و پوست
سوى پارس ايناج سر بركشيد * ز هر جاى نزديك لشكر كشيد
به عصيان در آن بوموبر كرد سر * از آن كار شد سوى سلطان خبر
ز شهر صفاهان بيامد به رى * در آن بوموبر شاه فرخندهپى
شرف گرد بازو و آقش « 1 » به هم * اتابك به همدان و كوس و علم
محمد ملك شه سوى اصفهان * ورا يار و همدم ايناج و مهان
رزم سلطان ارسلان با برادرش محمد
ارسلان برادر بدى شاه را * پى خسروى كرد گم راه را
برون رفت از اصفهان ناگهان * پر از فتنه و شوروشر شد جهان
روان شد بسى لشكر پارسى * ز ميران ملك را شده يار ، سى
بيامد روان كامران ارسلان * هرآنكس كه بودند از پردلان
ز آران و ارمن بيامد سپاه * به نزديك آن خسرو دينپناه
به ابرو درافكنده از خشم چين * به نزديكى قلعهء برهچين
به جايى كه بد نام آن كابله « 2 » * بيامد ز مازندران شومله « 3 »
بد او با محمد بدان رزم يار * كشيدند صف از يمين و يسار
پى مملكت كار عالم ببين * برادر شده با برادر به كين
به رزم آن دليران نهادند روى * سر گردنان گشت گردان چو گوى
روان گشت بر خاك درياى خون * سر نامداران در آن خون نگون
چو شيرى بجنبيد سلطان ز جاى * ارسلان كه بد شاه كشورگشاى
سوى راستش نصرت پاكراى * مظفر به چپ ، شاه گيتىگشاى
به پيش اندرون ايلدگز چون پلنگ * كشان بر زمين جعبه و نيملنگ
بزد بر صف خصم چون آفتاب * سر بخت دشمن درآمد به خواب 15
هامش
( 1 ) ناصر الدين آقش پيوسته در اندرون . راحة الصدور ، 277 .
( 2 ) در خدمت او به راه كابله قصد همدان كردند . راحة الصدور ، 287 .
( 3 ) زنگى جاندار و شومله با خاصبگ بودند . راحة الصدور ، 261 .