گريزان به خون آن چو برگ رزان * محمد بشد خسته فضل خزان
به هم رفته قايماز شد سوى قم * سر رشتهء كام دل كرده گم
ايناج حسامى « 1 » گريزان به رى * بيامد گسسته شده پاى و پى
پى او بشد ايلدگز با سپاه * دو فرزند او چون دو شير سياه
به بدخواه خود آتش اندر نهاد * جهاندار سلطان روان شد چو باد
بكشتند چندان از آن خيل شوم * كه گل شد ز خون سران مرزوبوم « 2 »
ز آران و ارمن چو شد شاه دور * ببريد از چهرهء ماه نور
شه گرج « 3 » آهنگ اطراف كرد * بدان تا برآرد ز اسلام گرد
طمع كرد در ملك شاه جهان * برآراست آن بدرگ . . . . . . . . . . . . .
خبر شد به سلطان كه ابخازيان * ببستند خون ريختن را ميان
ز گرج و ز ارمن سپاهى گران * روانند از ياوران و سران
اتابك ز رى در زمان بازگشت * سپاهش همه گردن [ افراز گشت ]
جهاندار سلطان روان شد چو آب * سوى نخجوان آمد آن [ كامياب ]
سپه . . . . . . . . . . . . . . . ز رود ارس * زمين گشت جنبان ز مرد و فرس
بيامد ز ناگاه كافر پديد * جهان شد ز سم فرس ناپديد
اتابك بد آن روز در پيش خيل * كه آمد سپاه عدو همچو سيل
به مردى چنان . . . . . . . . . . . . . . . . * كه يك تن ز شمشير گرجى نخست
بزد بر صف گرج و بشكست خرد * ز ده گرجى آندم يكى جان نبرد
دوين ، گرجى آن سال بگرفته بود * برآورده بودند از آن شهر دود
ز پانصد چو بگذشت پنجاه و هشت * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دشت
سوى گرج و ابخاز شد با سپاه * هوا گشت از گرد لشكر سياه
بيامد سپه سوى ابخاز برد * پى گردن بدسگالان سپرد
ز تبريز آهنگ تفليس كرد * جدا بود از مكر و تلبيس مرد
. . . . . . . . . آمد و داد چندى حصار * گرفت آنچنان قلعهء استوار
بكشتند بىمر ز گبران به تير * ز گرجى بياورد چندان اسير
هامش
( 1 ) قرار افتاد كه اينانج را از رى بخوانند ( حسام الدين ) . راحة الصدور ، 257 .
( 2 ) مفربوم
( 3 ) نك ص 1251 همين كتاب .