ز گرجى برآورد خسرو دمار * برآمد بر اين مدتى روزگار
شه گرج آمد ز ابخاز باز * سپه جمله با نيزههاى دراز
بشد ايلدگز پيش همچون پلنگ * بپيوست با شاه ابخاز جنگ
از آن شد ورا نيكنامى شعار * كرم كرد با خلق و عدل آشكار
در خرمى كرد بر خلق باز * وز آنجاى شد پيش سلطان به ناز
سپه كرد مانند دريا روان * بياورد شه را . . . . . . . . . . . . . . . . . .
دگربار آمد بر ايشان شكست * ز شمشير آن سرور دينپرست
نگون شد علمهاى زرين صليب * از آن رزمشان محنت آمد نصيب
بماندند برجاى اسباب و رخت * همان آلت مجلس و تاج و تخت
صراحى زرين و سيمينه خم * بماندند و رفتند دل كرده گم
ببردند از اين بار بسيار گنج * ز ابخازيان فارغ از درد و رنج
كنيزى بد آن شاه را چنگساز * بدى عاشق روى آن دلنواز
گرفت از پس اسب او را ببرد * دل و تن به اندوه و محنت سپرد
شد از خيل اسلام . . . . . . . . . . . . . * فلك بود . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ز سهم سر تيغ و رمح دراز * ببردند پى در نشيب و فراز
به تأييد يزدان و ام الكتاب * به پايان رسيدست اينجا كتاب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1348
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٤٨