نشست ارسلان بر سر تخت ناز * به رويش در خرمى گشت باز
سليمان فرورفت لب پر ز باد * به بند اندرون جان شيرين بداد
ز پانصد فزون بود پنجاه و شش * كه در خاك شد خسرو شيرفش
. . . . . . . . . . . . . . . . . چل و پنج بود * ز خوى بد خويش در رنج بود
شراب آنچنان خسروى را بكشت * بر او كرد اقبال فرخنده پشت
به سرخى رخش اندكى ميل داشت * برفت و جهان ديگرى را گذاشت
سلطنت ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملكشاه پانزده سال و هفت ماه
برآمد به تخت شهى ارسلان * فشاندند گوهر بر او پردلان
ورا نام بد ركن دنيا و دين * بر او كرد چرخ روان آفرين
بد او پشت « 1 » طغرل جهاندار شاه * كه بابش محمد بد آن نيكخواه
محمد كه پور ملكشاه بود * ارسلان يكى شاه چون ماه بود
. . . . . . و خوشطلعت و نيكبخت * بر ازاى شاهى و زيباى تخت
نكوسيرت و باحيا بود شاه * به آيين و تدبير و با رسم و راه
به خشم و رضا آنچنان كم شنود * فتادى به كار اندرش دير و زود
. . . . . . . . . . . . آن شاه پرمهر و وير * رضا زود دادى شهنشاه شير
مروت بر اخلاق او مستوى * دلش نرم بودى و بازو قوى
به جود و كرم زو كس افزون نبود * پى نى در الفاظ او نون نبود
. . . . . . . . . . . . مىخواستندى بداد * جهانى به انعام او بود شاد
سكون و خرد ظاهر از روى او * روان آب اقبال در جوى او
جفايى از او هيچ چاكر نديد * به خشم و تهور به كس درنديد
. . . . . . . . . . . . . . . . . دخلوخرج * بدل در نكردى از آن هيچ درج
ز دادوستد هيچ آگه نبود * دلش را در آن كارها ره نبود 15
هامش
( 1 ) بدات