همه كار او ايلدگز ساختى * چو آب زر آن را بپرداختى
. . . . . . . . . . . . . . . . . . بها داشتى * ز اكسون ( ؟ ) و رنگون ( ؟ ) قبا داشتى
لباسى كه پوشيدى آن تاجور * سراسر كشيده بدندى به زر
بپوشيد و حالى ببخشيد شاه * درخشنده مىبد ، چو خورشيد و ماه
گه بزم « 1 » او همچو خرم بهار * به عشرت مه و سال و ليل و نهار
در آن خسروى بود شيرينزبان * دلش بر همه بندگان مهربان
در آن مجلس شه « 2 » به آمد شدن * نيارست در فحش كس دم زدن
[ به رسم و به ] آيين نشستى به مى * نگه داشتى رسم كاو [ و ] سكى
در آن بزم خسرو ز نزديك و دور * نكردى كسى ياد فحش و فجور
به آيين او هيچ شاهى نبود * به گيتى چنان دينپناهى نبود
. . . . . . . . . . . . . . . برون بر درخت * نبد ارسلان لايق تاج و تخت
پى آنكه يك ساله بود آن پسر * بشد ايلدگز برفرازيد سر
بپرورد آن كامران را به ناز * اتابك شد او را به آيين و ساز
[ برش ] پرورش يافت درّ يتيم * نگشتى به پيرامنش كس ز بيم
در آنگه كه بنشست سلطان به تخت * به دو روى بنمود اقبال و بخت
دو سالش بر از بيست افزون نبود * برآورد او را سپهر كبود
[ از آن دم ] اتابك ورا يار شد * بر او ابر دولت گهربار شد
به روز و به شب آن دو شهزاده يار * محمد قزلارسلان شهريار
سوى شهر همدان شد آن تاجور * اتابك به پيش اندر آن نامور
. . . . . . . . به دست اندرون چون شهاب * به گيتى نيايد چنين كامياب
ملك دختر شاه كرمان بخواست * همى كارهاى شهى گشت راست
ز ساوه سوى اصفهان رفت شاه * به پيش اندرون مهد و در پس سپاه
زمستان در آن ملك بودند شاد * ز كار گذشته نكردند ياد
در آن شهر بد عزستماز مير * ورا بود و ايناج را داروگير
محمد ملك بد به خوزانزمين * نشسته شب و روز اندر كمين
هامش
( 1 ) . . . م
( 2 ) شاه