كه او روز و شب بادهپيماى شد * ز مى خوردن و فسق بدراى شد
خبر نيست او را ز شاهى و كار * به خنده بهسر مىبرد روزگار
تو برگير اسلان ملك را به راى * رها كن بهجا شهر و باغ و سراى
اميران ز كارش خبر يافتند * از آزار او روى برتافتند
برفتند نزديك او روى زرد * ز كرده پشيمان و دل پر ز درد
به جان عذر آن مهربان خواستند * به زارى زبان را بياراستند
شنيدند و گفتند از هركنار * شدند اندر آن كارها كامكار
سوى ايلدگز نامهها شد روان * كه اين شاه را نيست دولت جوان
به جز باده خوردن ورا نيست كار * ندارد نهان خود از آشكار
كسى را به نزديك او بار نيست * شب و روز مست است و هشيار نيست
به مى خوردن و خمر ابخر شدست * سراسيمه و مست چون خر شدست
بيا زود و درياب كار جهان * نظر كن سوى آشكار و نهان
سليمان از اين كار آگاه شد * به زردى رخش همسر كاه شد
فرستاد « 1 » نزديك ميران پيام * كه تيغ جفا دور شد از نيام
ز من گر شما را دلآزرده شد * به كين دانهء درد پرورده شد
ز من هرگز اندر سراى سپنج * شما را نبودست يك روز رنج
. . . . . . . . . . . . نخواهيد اى مهتران * مباشيد با من چنين سرگران
بمانيد تا سوى موصل روم * بدانجاى آن كشتها بر درم
برم آنچه آوردهام ز آن طرف * چو شد اختر بخت دور از شرف
نديدند آن نامداران صواب * كه او سوى موصل شود كامياب
به رفتن ندادند شه را جواز * بماند اندر آن قصر دل پرگداز
سواران شب او را نگه داشتند * دمى از خودش دور نگذاشتند
. . . . . . . . . . . . . . اتابك بيامد ز راه * همان ارسلان شاه لشكرپناه
اتابك محمد جهانپهلوان * قزلارسلان شهريار جوان
سليمان شد از دست ديوان نژند * نهادند بر پاى آن شاه بند
هامش
( 1 ) فرد