كه آن را ندانست كاتب شمار * فزون بود گويند از صد هزار
روان بود در گرج خون همچو آب * بروبومشان كرد يكسر خراب
بيامد شه گرج با لشكرى * پر از خيل شد آنچنان كشورى
ملك ايلدگز همچو بهرام گور * به تأييد يزدان و تأثير هور
بزد بر شه كرج چو شير نر * نمود اندر آن رزم [ كردن هنر ]
در آن دم كه در جنگ خنجر گرفت * به يك حمله از جايشان برگرفت
سگ و خوك هنگام ناورد و جنگ * چگونه بود نزد شير و پلنگ
به زخم سر نيزه و تيغ تيز * فتادند آن گرجيان در گريز
شه گرج از چشمها خون بريخت * ز شمشير ، او سوى سوهان گريخت
به سوهان در ، آن تيغ او شد نهان * وز اين فتح شد شاد جمله جهان
به قرص و به آنى شد آن نامدار * گرفت آن بروبوم در اختيار
ببردند از قرص و آنى اسير * به سوى خراسان از آن داروگير
خراسان و آن برزن و بوموبر * پر از بردهء گرج شد سربهسر
چنين گفت با نامور مهتران * ملك ايلدگز خسرو كامران
در ابخاز شد كند شمشير كين * ز تيزى به سوهان زنم بعد از اين
بيفكند در گرج بارو و برج * بياورد بىمر اسيران گرج
بدانديش را ماند در چون قبان * سوى نخجوان رفت و شد در نهان
قبان بستد آن قلعهها خاص كرد * پى خويشتن سرور شيرمرد
فزون است از بيست باره حصار * كه بگرفت آن سرور كامكار
در آن دور چون او دلاور نبود * كس از ايلدگز نيز برتر نبود
همه قلعهها باز آباد كرد * ز خوبى به از گرج بغداد كرد
زر و سيم خود را به قپان كشيد * پى سيم رنج فراوان كشيد
در آن حصنها ، گوهر انبار كرد * ز هر جاى زرّ و درم بار كرد
به مردى دل و دست را برگشود * دو بالاى ده سال كشور گشود
سرافراز دست بدىها ببست * به عدل و به انصاف بگشود دست « 1 » 65
هامش
( 1 ) بگشا