همان البارغو « 1 » ، بدش ميربار * تمامت به دو بازگرديد كار
سليمان شهى بود باداد و دين * نكوخلق و خوش . . . . . . . . . . . . . .
به لهو و طرب ميل كردى دلش * وز آنجا شدى درد و غم حاصلش
پى باده خوردن ثباتى نداشت * به شام و سحر دانهء لهو كاشت
از اينش سعادت مساعد نبود * به كار شهى در ، مجاهد نبود
چو بر تخت شد ، بخت يارى نداد * زمانه ورا كامكارى نداد
به بازى بداد اين جهان را به باد * ز امروز و فردا نياورد ياد
وليعهد او ارسلان شاه بود * كه تابنده چون بر فلك ماه بود
بد از پشت طغرل شه تاجور * كه بودش ملكشاه فرخ پدر
اتابك بدش ايلدگز نامدار * كه چون او نبيند زمانه سوار
زن طغرل كامران را بخواست * وز آنجاى شد ايلدگز . . . . . . . . . . .
چو با بانواش عقد و پيوند شد * از آن بانو او را دو فرزند شد
جهانپهلوان بد يكى ز آن دو پور * كز او شمع اقبال را بود نور « 2 »
دوم نامور بد قزلارسلان * كه بد شمع در جمع روشندلان « 3 »
محمد بدى نصرت دين به نام * مظفر ، قزلارسلان شادكام
چنان باب و ز آنسان دو فرزانه پور * نبد هيچ شه را ز نزديك و دور
ز مادر برادر شده شاه را * ارسلان طغرل . . . . . . . . . . . . . . . .
سليمان شب و روز خوردى شراب * بدى روزها مست و شبها خراب
به يكجا اميران نبودند راست * خصومت بيفزود و راحت بكاست
نبد هيچكس را بر شاه بار * مگر آقش آن . . . . . . . . . . . . . . . . .
كه او را بر شاه بارى بدى * برفتى برش هركه كارى بدى
شرف گرد بازو « 4 » ز شه دور بود * وز اينروى پيوسته رنجور بود
به قصدش ببستند ميران ميان * شرف كرده باز . . . . . . . . . . . . . . . .
به پيش اتابك فرستاد مرد * ز كار سليمان شهش ياد كرد 35
هامش
( 1 ) مناسب آن است كه منصب حجابت به مظفر الدين البارغو مفوض گردد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 528 .
( 2 ) بوربور
( 3 ) رو
( 4 ) سلطان رشيد جامهدار و موفق ( شرف ) گردبازو را بفرستاد تا گهر خاتون . . . راحة الصدور ، 244 .