كه قصد تو دارد امام جهان * به گل در تو را كرد خواهد نهان
كه ما نيز با او همين گفتهايم * به الماس دانش گهر سفتهايم
بدانديش چون باد برخاست زود * در اين كار نادان دليرى نمود
بر پور طاهر شد از گرد راه * به دو گفت كاى مير لشكرپناه
تو زين مرد نامهربان دور باش * كه سرتيز شد با تو چون ، دور باش
بخواهد تو را كشت من گفتمت * ز دل گرد انديشهها رفتمت
بگفت اين و هفتاد سوگند خورد * به نزديك آن مير آزادمرد
كه او با بغا و وصيف از نهان * چنين گفت و من بودم اندر نهان
كه خون محمد بريزيد پاك * مداريد از كس در اين كار باك « 1 »
دو سرور ندادند او را جواب * نگشتند از راه صدق و صواب
نكردند فرمان آن بىوفا * دل و دست كردند دور از جفا
بگفتند از يكدلى با تو راز * تو تن مىزنى نيست آيين و ساز
سخن در دل نامور كار كرد * خرد را بر جسم [ و ] جان خوار كرد
همى گفت كاكنون سخن گشت راست * مرا ترس از اين مرد در دل چراست
از اين كار بايد ورا دور كرد * به خلعش دل خلق رنجور كرد
نمانم كه پى برنهد بر زمين * نشيند [ به ] قصد من اندر كمين
مكافات اين جانسپارى كند * ورا بعد از اين خود كه يارى كند
بدان خلع با دشمنان يار گشت * به تن بر ورا پرنيان خار گشت
پريشانى كار گردون نگر * دهد از پس شير خون جگر
چو بالا برد سر ، به زير آورد * مقام تو در كام شير آورد
پس از شهد آرد شرنگت به پيش * چو نوشى ، چشى ، ياد كن زخم نيش
سه گرگ به كين بود با شير نر * نهادند دامى به دست هنر
به اول نرفتند يك تن « 2 » به جنگ * ز پيكار كوتاه كردند چنگ
يكى نامه آن هرسه گردنفراز * نوشتند نزديك تركان به راز
به بواحمد آن نامبردار مير * كه اى « 3 » نامور مرد روشنضمير
هامش
( 1 ) پاك تار
( 2 ) بكشتن
( 3 ) كاى