كمر بست بر خون تو مستعين * نخواهد تو را زنده مرد لعين
به ما هردو تن گفت آن بدنشان * ميان بزرگان و گردنكشان
كه از پور طاهر بريزيد خون * نبايد محمد به دنيا درون
من اى كامران بانگ بر وى زدم * به خشم از دهانش سخن بستدم « 1 »
ورا گفتم اين حق كه دارى [ از ] اوست * برت خواه دشمن بود خواه دوست
تن و جان فدا كرده مردى برت * نگهبان شده بر تو و لشكرت
به پيش شما كرده تن را سپر * تو خواهى كه او را كنى پى سپر
پر از خون شود بندگان را جگر * كه دارد به تو چشم نيكى دگر
سزاى چنان سرورى كشتن است * ز تو بخت را باز برگشتن است
از اين پس كه اميد دارد به تو * كدامين « 2 » رهى دل سپارد به تو
محمد به دل گفت كاين نيست راست * سخنهاى تركان سراسر خطاست
نكوهيده تركان بىدين و كيش * بدانديش گشتند بر شاه خويش
به افسون دلم را ز ره مىبرند * [ به تلبيس ] « 3 » و حيله ز ره مىبرند
به تركان جواب اين سخن داد تيز * گر از بنده گردد خداوند نيز
غلام وىام گر ببرد سرم * ز فرمان او تا زيم نگذرم
اگر نيك دارد ورا بندهام * وگر بد به اقبال او زندهام
به من مرد را قدرت و زور هست * ز من گردن و سر از او تيغ و دست
چو نگرفت در پور طاهر سخن * برفتند از آن جاى آن هردو تن
بر پور يحيى كه فرزانه بود * به كوى جفا مر ورا خانه بود
به دل دشمن مستعين بود مرد * به جان قصد آن نامبردار كرد
بگفتند با او كه اى سرفراز * در اين كار ما را تو سر بر فراز
تو از پشت خاقان نيكاخترى * به هركار بر گردنان سرورى
در اين كار با ما دمى يار شو * به جان مهر ما را خريدار شو
برو پيش فرزند طاهر به راز * در اين كار اى مير شو بر فراز
برو پيش فرزند طاهر بگوى * به ميدان حيله درانداز گوى
هامش
( 1 ) بستم
( 2 ) كدامى
( 3 ) با لباس