به ساوه شد از شهر همدان خبر * به نزديك طغرل شه دادگر
فرود آمد از تخت شاه جهان * نشست از بر خاك يكسر مهان
بزرگان همه آنچه شرط عزاست « 1 » * بهجاى آوريدند و رفتند راست
جهاندار طغرل ز ساوه براند * بزرگان و گردنكشان را بخواند
فرستاد نزد قزلارسلان * بخواندش به فرمان آن پردلان
قزلارسلان ساز رفتن گرفت * ز دل گرد آن درد رفتن گرفت
سپه برگرفت و بنه برنهاد * فلك بر خطا مرد را سر « 2 » نهاد
همىرفت بر ره به آهستگى * پريشان درون بد ز د [ ل خستگى ]
به روزى شدى نيم فرسنگ شاه * فرود آمدى زود بر طرف راه
اتابك ابو بكر باآفرين * در آن راه با عم خود بد قرين
همان شب بد او با سپاهى گران * بيامد به پيش قزلارسلان
اتابك محمد « 3 » پسر داشت شش * از ايشان سه بودند جمشيدفش
مهين ميرميران و قتلغ ايناج « 4 » * بر آن سروران بود بو بكر تاج
روان شد قزل همچو باد بهار * به آسايش و ناز ليل و نهار
چنين تا به همدان بر شاه شد * سر رأيتش افسر ماه شد
بشد طغرل نامور پيشباز * بپرسيدش از رنج راه دراز
قزلارسلان عم آن شاه بود * كه چترش بر از گنبد ماه بود
به يك جا دو لشكر فرود آمدند * پر از آفرين و درود آمدند
سراى كهندژ بپرداختند * خورشها براى قزل ساختند
قزلارسلان مهربان بود سخت * بد آن خسرو و شاه پيروزبخت
ز جانش به دل دوستتر « 5 » داشتى * تن خود بر او سپر داشتى
دو خسرو به يك جاى بودند خوش * بلى مردم مفسد و كينهكش
ز راه بدى در ميان آمدند * طلبكار سود و زيان آمدند
هامش
( 1 ) سپه انجه شرط عذاست
( 2 ) مرادسر
( 3 ) از وى چهار پسر ماند ، ابو بكر ، قتلغ اينانج ، ميرميران ، اوزبك پهلوان . حبيب السير ، ج 2 ، ص 558 .
( 4 ) قباح ابناج
( 5 ) دو سر