برآرد ز پستى برد بر فراز * نماند به كس ، در نماند دراز
تو زنهار با راى و تدبير باش * به دولت جوانى ، به دل پير باش
همه خلق را خسروا نيك دار * به شيرين زبان تا شوى كامكار
نگه خوب كن دودمان مرا * مكن تيره ، روشن روان مرا
تو آن كن ز نيكى ، كه من كردهام * بسا خون كه آن بهر تو خوردهام
در ايشان به چشم كرامت نگر * نگه دار آن قوم را سربهسر
اگر نيك باشى تو با آن گروه * تو را بخت هردم فزايد شكوه
وگر ننگرى سوى ايشان به مهر * بپوشد ز تو بخت فرخنده چهر « 1 »
نهاد از بر چشم ، انگشت شاه * وز آن جايگه كرد سر سوى راه
به همدان شد آن شاه فرخندهپى * جهانپهلوان خسته شد سوى رى
فزون گشت رنج تن شهريار * تنش درنيامد ز دارو به كار
نبد دارو « 2 » اندر دم مرگ سود * بنازيد از آن درد جان حسود
به ذالحجه در شهر رى جان بداد * به همدانش بردند مانند باد
ز پانصد فزون بود هشتاد و يك * همين دار چشم از شمار فلك
مهينشاه خاقانى بىقرين * به تبريز شد زود زير زمين
همان سيف دين بكتمر در خلاط * كه گسترده بود از بزرگى « 3 » بساط
شب و روز با صوفيان شهريار * به وجد و سماع اندرون كامكار
ورا وجد و حالت بدى ماه و سال * نبوديش از رقص كردن ملال
بيامد يكى ملحد « 4 » از كردكوه * بشد صوفيانه ميان گروه
به رقص اندرون بود مير دلير * بغريد ملحد به كردار شير
بزد خنجر آن نازنين را بكشت * نبيند بدانديش روى بهشت
قزلارسلان در دوين بود شاد * وز آنجا بروبوم كرجى گشاد
اتابك فرورفت در شهر رى * به همدانش بردند هنگام دى
يكى مدرسه مادرش كرده بود * يكى قبه در وى برآورده بود
در آن قبه شد مرقد پهلوان « 5 » * ز چشم سران خون دل بد روان
هامش
( 1 ) مهر
( 2 ) دار
( 3 ) نزرى
( 4 ) محله
( 5 ) مربد بهلون