رسول شه شام گرديد باز * بشد نزد سلطان به صد عز و ناز
محمد كه آن روز جاندار بود * بر پهلوان نيك در كار بود
فرستاد او را به اخلاط « 1 » زود * بر بكتمر سرفرازى نمود
بياورد دخت ورا شادكام * به آيين و رسم بزرگان شام
روان كرد با دختر كامران * ملك سيف دين گنجهاى گران
ببردند ز اخلاط گنجى روان * فزون بود اشتر ز صد كاروان
بفرمود تا بكتمر سيف دين * بيامد بر پهلوان زمين
بدادند با او بزرگان قرار * كه يك نيمه اخلاط و يكسر ديار
به فرمان و امر اتابك بود * ورا دخل اگر صد « 2 » ، اگر يك « 3 » بود
به گردون به درگاه خسرو برند * وز آن كار مردان دين برخورند
بشد بكتمر با سوارى هزار * بر پهلوان شاد و والاتبار
نوازيد او را شه نامور * ورا داد اسب و كلاه و كمر
از آنجا بشد بكتمر شادكام * بيامد خرامان بر شاه شام
ورا نيز ديد اندر آن كار گرم * دلش كرد مرد پسنديده نرم
به دو گفت شاها در اين بومو [ بر ] * به نامت مزين كنم سيم و زر
مشرف كنم خطبه بر نام تو * برآرم به هردو جهان كام تو
بدين شرط برگشت سلطان بنام * رسيده ز كار زمانه به كام
بدان رقعه با كام دل آن دو شاه * نهادند رخ شادمان سوى راه
اتابك در آن راه رنجور شد * ز صحت تن نازكش دور شد
توانش نبد تا نشيند بر اسب * به زير آمد از اسب همچون زر اسب
[ پى پهلوان ] « 4 » استران خواستند * عمارى به جامه بياراستند
جهانپهلوان در عمارى نشست * از آن رنج در كارش آمد شكست
بگويم سبب كار بيماريش * تو معذور از اين گفته چون داريش
حنيفى بد آن شاه ، بد برمنش * به اصحاب كردى از آن سرزنش
كه بودند با شافعى يار غار * شب و روز او را كس و غمگسار
هامش
( 1 ) بعضى پيش بكتمر پادشاه اخلاط رفتند . راحة الصدور ، ص 44 .
( 2 ) يك
( 3 ) صد
( 4 ) . . . بنعوان