چو بيرون شد از پيش شاه جهان * بزرگان كه بودند و دانا مهان « 1 »
بگفتند با شاه كاين راى نيست * حديث ورا در درون جاى نيست
چرا از تنش سر نينداختى * ز گيتى ورا برنينداختى
اتابك چنين [ گفت ] با مهتران « 2 » * كه بر من سر هرتنى شد گران
اگرچه مرا دست و شمشير هست * چگونه توان عالمى كرد پست « 3 »
به دل در مرا تخم گبرى نرست * به خود بركنم كافرى را درست
نبايد خردمند را خوار كرد * كه بدنامى آيد از اين كاركرد
به بو عمرى آن شاه ادرار داد * چو آمد برش ، در زمان بار داد
ز نام نكو شاه باغى نشاند * در او دانهء كامرانى فشاند « 4 »
برش مىخورد اين زمان در بهشت * خنك آنك او دانهء خوب « 5 » كشت
بنازد درونش به خلد برين * كند هرك اين بشنود آفرين
قزلارسلان اكرم ناس بود * به رزم اندرون تيغش الماس « 6 » بود
چو اندر ميان دو گردنفراز * زبان بد آن سران شد دراز
يكى روز طغرل ، شه كامياب * سحرگه برآراست چون آفتاب
بيامد به پيش قزلارسلان * به پيرامنش نامبرده يلان « 7 »
به سوگ اندرون بود آن پهلوان * براى برادرش [ بد ] ناتوان
نبد خورده شاه دلاور شراب * به رويش « 8 » روان بود از ديده آب
چو طغرل درآمد قدح برگرفت * ز بار طرب كامران برگرفت
از آن پس كه ديده پر از آب كرد * به ياد رخش بادهء ناب خورد
بخورد از ره مهر ، مى پاكزاد * پس آنگه به دست جهاندار داد
بفرمود تا مجلس آراستند * مى و مطرب و ناى و نى خواستند
بياراست بزمى چو خرمبهار * بزرگان نشستند « 9 » با شهريار
فشاندند از پاى رامشگران * گل و مشك و كافور با زعفران
به بزم اندرون درهم آميختند * به پاى سران ز آن همىريختند
هامش
( 1 ) مهر
( 2 ) مهر مهربان
( 3 ) عاملى كردنست
( 4 ) نشاند
( 5 ) حو
( 6 ) اعار
( 7 ) بدان
( 8 ) نبودش
( 9 ) نشيند