بدان قوم گفتى سخنها درشت * شب و روز در دل از آن كينه كشت « 1 »
يكى روز از وى به بد ياد كرد * وز آن بر دل خويش بيداد كرد
چنان ديد يك شب دلاور به خواب * كه شخصى منورتر از آفتاب
چو صبح سعادت به صدق و صفا * همه تن خرد [ بد ] همه دل وفا
زدى بانگ بر شاه پيروزبخت * كه تا كى كنى اين سخنهاى سخت
زدى پنجه بر پهلوى شهريار * كه هان ، عقل بازآر و شو هوشيار
از آن درد شاه اندرآمد ز خواب * روان كرد از ديده خون همچو آب « 2 »
از آن پس دگر ديدگان برنداشت * ز بالين سر آن كامران برنداشت
زمان تا زمانش بيفزود رنج * دلش گشت پردرد و رخ پرشكنج
طبيبان ز هرجا فراز آمدند * وز آن رنج دل پرگداز آمدند
برش درج « 3 » دانش فروريختند « 4 » * ز صد گونه دارو بياميختند
بدان پهلوان مرگ نزديك بود * ره رنج او نيك باريك بود
ز جاى دگر زخم بد خورده شاه * طبيبان بدانجا نبردند راه
ز رنج مخالف زبون شد طبيب * نه جلاب شد سود و نى بوى طيب
به دارو نشد شاه را تندرست * بكشتند آن دانه ، ليكن نرست
در اين رنج اتابك به زنگان رسيد * ز رنجش خبر پيش سلطان رسيد
بيامد ز رى تا [ به همدان ] به ساز * شه كامران شد ورا پيشباز
چو سلطان رخش در عمارى بديد * سرشكش ز مژگان به رخ [ بر ] چكيد
بپرسيد شاهش ز اندازه بيش * وز آنجا بيامد سوى جاى خويش
سپيده بيامد به پرسيدنش « 5 » * كه بد نيك خسته ز ناديدنش
چو ديدش ز چشم اشك خونين روان « 6 » * چنين گفت با شه ، جهانپهلوان
كه اى شاه گفتار من گوش دار * يكى ذره با خويشتن هوش دار
بدان كاين جهان جهان بىوفاست « 7 » * شب و روز كار زمانه جفاست
هامش
( 1 ) اور دل از آن كنه گشت
( 2 ) همجواب
( 3 ) درح
( 4 ) فروريخته
( 5 ) سيده بامر رسيدنش
( 6 ) جو ديد ز چشم اشك خويش روان
( 7 ) بسان جوان كه آن بهر تو خوردهام