كه لازم نباشد كه ملك جهان * بود آن من آشكار و نهان
جها [ ن را نشا ] يد كه يك روى كرد * به تنها تن خويش گيتى كه خورد
نماند به كس اين سپنجىسراى * ببايد يكى روز ماندن بهجاى
نهانش به هرجا بسى گنج بود * كه آورده باهم به صد رنج بود
بماند آن همه مال برجا ، برفت * به حق داد جان شاه ، تنها برفت
اتابك محمد چو آگاه شد * كه از تخت و بخت « 1 » شهى شا [ ه ] ، شد
درون را منورتر از شمع كرد * سپاهى گران كامران جمع كرد
به اخلاط شد با سپه صد هزار ( ؟ ) * سپاهى همه گرد و نيزهگذار
قزلارسلان بود با پهلوان * به ارزير ( ؟ ) رفتند « 2 » از نخجوان
بيامد جهانگير سلطان شام * كه يوسف بد آن شاه فرخ به نام
صلاح آنك دين شد ز رزمش قوى * شهى بود پردانش و معنوى
به آهنگ ارمن بيامد ز روم * بدان تا كند سنگ خارا چو موم
اتابك از اينروى اخلاط بود * سيه شد ز گرد آسمان « 3 » كبود
وز آن روى سلطان بزد بارگاه * جهان گشت از گرد لشكر سياه
ز شامى فزون بود خيل عراق * و ليكن نبودند يك اتفاق
سپاه اتابك بر آن روى راه * فزون بود از انجم و هور و ماه
نبد لشكر شاميان ده هزار * دو كم بود از ده ، سخن گوش دار
رسولى فرستاد سلطان شام * كه عيسى بد آن نازديده به نام
چو عيسى بيامد ز يوسف رسول * به نزد محمد از آن شد قبول
چنين گفت با شاه بادين و داد * به تو اين همه « 4 » كامرانى كه داد
بدان داد تا ملك و دينپرورى * ز امر رسول خدا نگذرى
دهى نصرت دين يزدان پاك * كه هستى عيان اخترى تابناك
تو با گرج بايد كه باشى به جنگ * چو من روز و شب پيش خيل فرنگ
مرا و تو را جنگ كردن خطاست * زمين از عدو پرنهنگ بلاست
چو ما هردو سر سوى جنگ آوريم * نكونام خود زير ننگ آوريم
هامش
( 1 ) تخت
( 2 ) ان
( 3 ) سيه بود از گرد آسمانى
( 4 ) و اين