190 همان شمس طغرايى « 1 » نامور * كه بد عزدين را . . . . . . . . . . . . پسر
زمين بوس كردند نزديك شاه * به جان آفرين خوان بر آن بارگاه
سران كز هنر گردن افراشتند * بر پهلوان حال بد داشتند
كه خسرو به تعجيل برگشت زود * يكى شب در آن شهر خرم نبود
چه بد خدمتى آمد « 2 » از بندگان * كه يك دم نكرد اندر آنجا مكان
ز روى كرم كامران شاه گفت * كه عجز شما نيست از ما نهفت
بود عرصهء شهر تبريز تنگ * در او چوب چون عود باشد به سنگ
چرا كردمى اندر آن شهر جاى * كه انبوه بد مردم و چارپاى
پى راحت خلق نگذاشتم * برفتم من آن رنج برداشتم
چو بر خلق شفقت بود شاه را * بدينسان رود سال و هم ماه را
ز پانصد چو بگذشت هشتاد و يك * بر آن شاه شد آفرينخوان فلك
شه ارمن آن سال در پرده شد * به چنگ اجل ناگهان برده شد
اتابك به دو دخت خود داده بود * يكى كامران شاه آزاده بود
ورا خواندندى بزرگان « 3 » ظهير * شهى بود پردانش و تيزوير
برآنم كه بد شاه سنگان به نام * به اخلاط بد تختگاهش همام
عجب عادل و پارسا بود شاه * نكردى به تندى به كس در ، نگاه
چنان پارسا بود آن شهريار * كه او را يكى قلعه بود استوار
بد او را در آن قلعه پيرى شريك * ورا نام داو [ و ] د بودى . . . . . . . . . . .
بدان قلعه بد جاى آن مرد پير * كمان گشته بالاى مانند تير
ز انصاف او اين سخن گوش كن * برو كار گيتى فراموش كن
ز گيتى جز از نيكنامى مجوى * به ترك بدى تا توانى بگوى
گروهى ز اصحاب ديوان او * كه بودند در كاخ و ايوان او
بگفتند كاين قلعه در ملك توست * نبايد خريد اى شه تندرست
نكرد التفاتى به گفتار كس * چنين گفت آن مرد مشكين « 4 » نفس
هامش
( 1 ) چون باز در تبريز آمدند ، والى آنجا شمس الدين طغرايى مال بسيار فرستاد . جامع التواريخ ، ج 1 ، ص 380 .
( 2 ) . . . بد . . . متى ماند
( 3 ) بذ
( 4 ) تسكين