ره شرع دارنده ، در پيش گير * بخوان قاضيان را تو اى تيزوير
سخن گفتن نرم آغاز كن * در صلح بر رويشان باز كن
چو آمد برش گربهء شيرمرد * اتابك بدان گفتها كار كرد
ميانجى قزل شد به دو پهلوان * به هم صلح كردند پير و جوان
برفت از مراغه قزلارسلان * به گردش فراوان سپاه از يلان
بيامد جهانپهلوان از عراق * رسيدند هردو به وصل از فراق
به اوجان فرود « 1 » آمد [ آن ] شهريار * سعادت قرين بود و اقبال يار
ز اوجان به تبريز شد شيرمرد * به تعجيل راندى سپهر نبرد
مگر دختر شاه رنجور بود * ز صحت تن نازكش دور بود
[ بدى مؤمنه ] نام آن دخترش * ز مؤمن دلى تا بلند اخترش
ز اوجان شه نامور تيز رفت * به شش ساعت آن شه به تبريز رفت
به بيرون شهر آن شه كامكار * سراپرده زد بر لب جويبار
به دينه ( ؟ ) برفتند يكسر سران * به نزديك آن خسرو كامران
نماز دگر بود ماه صيام * كه رفتند نزديك او خاص و عام
در آن وقت آن بادها مىوزيد « 2 » * ز باغ از همه ميوهها مىرسيد
به تدبير آن نامداران شهر * كه يابند از خدمت شاه بهر
كند شه به تبريز آن شب قرار * گشايد ملك روزه آن روزگار
به نزد اتابك خورشها برند * وز آن سروران در جهان برخورند
چو بردند آن حمل شه رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود
نكرد اندر « 3 » آن شهر يك شب قرار * سوى نخجوان شد چو باد بهار
چو در شهر شد مرده بد دخترش * سيه گشت از آسمان اخترش
عزايى كه رسم است خسرو بداشت * از آن پس كه بنشست سر برفراشت
بزرگان تبريز تا نخجوان * برفتند تن خسته ، دل ناتوان
كهن پيرمردان ، جوانان نو * رئيس همه عزدين پيش رو
رئيسى كه بد بو المظفر به نام * بشد نزد شه ، چشمها چون غمام
هامش
( 1 ) فر . . .
( 2 ) از باد . . . مى . . .
( 3 ) نكردند ان